چرا از ونیز فیلم خرید کنیم ؟ شنبه سوم مهر 1389 5:18

در طی دوران کاری می توانید کمی به عقب تر برگردید و اولین پست وبلاگ را نگاه کنید!!!

سال شروع این وبلاگ قبل از خیلی از سایتها یا وبلاگهایی است که با استفاده از مطالب و طرح ها و حتی فیلمهای آرشیو ما شروع بکار کرده اند.

بله ونیز فیلم یک مرجع دهنده دیگر فروشگاهای اینترنتی است.

هزاران فروشگاه دیگر وجود دارند اما چه چیزی ما را متمایز کرده است؟!!!

سابقه , کیفیت , جلب رضایت مشتریان , ثبات کاری , تهدات ما , و و و 

اما مهمتر از همه آرشیو مستحکم از هر فروشگاه دیگر که ملاحظه می کنید می باشد.

کافیست لیست آرشیو فیلمهای ونیز فیلم را دانلود کرده و با دیگر لیست های موجود مقایسه کنید.

دانلود آخرین نسخه موجود

کسانی که با ونیز فیلم کار می کنند خوب می دانند و ثابت ماندن و ادامه دادن را ترجیح میدهند که خود ستاره ای است بروی سینه ونیز فیلم می باشد.

ونیز فیلم هیچ کاه سایتی را دایر نمی کند و هیچ گاه با پست قرار داد نمی بندد.

خیلی از دوستان این پیشنهاد را دادند که برای سهولت کاری ما بود اما ونیز فیلم نیازی به سایت نداشته و خود را بیش از انچه که هست جلوه نمی دهد و اگر هم با پست قرار داد بسته شود چون حالت پکیج بوجود می اید و حالت اختیار و انتخاب را از مشتری می گیرد ؛ به همین دلیل همیشه دست مشتیریان را باز نگاه داشته  تا تک تک عنوان ها را خودشان انتخاب کنند.

 روند ویرایش لیست همیشگی است پس سعی کنید آخرین نسخه ارائه شده را دانلود کنید.


با تشکر ونیز فیلم (007)


نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت

در این بخش به در خواست شما زیرنویس فیلمهایی که شما نیاز دارید بطو رایگان جواب می دهیم.

نام فیلم را برای ما در قسمت نظرات ارسال کنید انرا از ارشیو 7000 تایی خود برای شما در پستی جدید اماده می کنیم.

فیلمهای DivX با کیفیت عالی + زیرنویس فقط 200 تومان که این قیمت باعث می شود شما از صرف وقت و هزینه دانلود خودداری کنید و بصورت بصرفه و سریعتر در اختیار داشته باشید.

دقت داشته با شید که این فرصتی متفاوت و متمایز از سایر جاهایی است که مشاهده کرده به دلایل زیر:

1-شما می توانید از بین هر 1000 فیلم DivX که درج شده است حق انتخاب داشته باشید و هیچ حالت پکیج یا اجباری بودن نیست.

2-نیازی به صرف ساعتها زمان و هزینه اینترنتی ندارید.

3-شما اگر طالب کیفیت هستید کافیست ذکر کنید تا فیلمهایی با حجم 4 گیگا بایت و حتی بیشتر در قالب DivX برای شما در نظر گرفته شود.  


در مورد درخواست زیرنویس فیلم مورد نظر اول به بروی اینجا کلیک کنید اگر فیلم مورد نظر موجو نبود در نظرات در خواست کنید.

لینک زیرنویس های در خواستی کلیک کنید.(لیست سیاه فیلمهایی که شما درخواست کردید و در آرشیو موجود نبوده است و لیست سفید لینک زیرنویس شما می باشد.)

توجه: خوب دقت کنید که اگر فیلم مورد نظر شما در لیست سیاه باشد دیگر در خواست نکنید چون موجود نیست و باید صبر کنید تا ما انرا به آرشیو اضافه کنیم که در اینصورت بصورت خودکار زیرنویس مورد نظر از لیست سیاه به لیست سفید انتقال می یابد.

پیروز و سبز باشید.

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

اول از همه جزیره:
جزیره واقعی بود. تمام چیزهایی که هم که در طول فصل 6 در جزیره اتفاق افتاد واقعی بودند. اون تصویر لاشه هواپیما موقع تیتراژ سریال رو فراموش کنید. اون فقط برای این بود که ذهن مردم رو درگیر کنه و نشون بده که سریال چه راه طولانی رو پیموده. اون ها واقعا سقوط کردند. واقعا نجات پیدا کردند و واقعا با دارما و دیگران (others) آشنا شدند. جزیره تعادل بین خیر و شر رو در دنیا حفظ میکرد. از ابتدا همین کار رو میکرد و به همین کار هم ادامه خواهد داد. و جزیره همیشه به یک محافظ نیاز دارد. جیکوب اولین نبود و هارلی هم آخرین نخواهد بود. جیکوب مجبور بود با یک نیروی بدخواه (MIB) مبارزه کند که نه مادرش و نه هارلی این مشکل را نداشتند. جیکوب شیطان را ایجاد کرد و مجبور بود راهی پیدا کند تا نابودش سازد در حالی که قوانین از اینکه او واقعا این کار را انجام دهد جلوگیری میکردند.
بنابراین جیکوب شروع به اجرای نقشه‏ای کرد و افرادی رو به عنوان کاندیدا به جزیره مییاورد تا کاری که او نمیتوانست انجام دهد را انجام دهند. کشتن دود سیاه. اون لیست بلند بالایی از کاندیداها داشت که نسل های مختلفی رو شامل میشد. اما هر وقت که مردم رو به جزیره میاورد MIB زودتر دست به کار میشد و آنها رو فاسد میکرد و باعث میشد تا هم دیگه رو بکشند.(داستان روسو که به جزیره امدند و بعد همدیگر رو کشتند و روسو همیشه میگفت یه چیزی اونها رو آلوده کرده) این قضیه تا زمانی ادامه داشت که ریچارد وارد جزیره شد و کمک کرد تا جیکوب بفهمه که اگر نقش موثرتری ایفا نکنه نقشش هیچوقت جواب نخواهد داد.(یعنی فقط مردم رو نیاره و به حال خودشون رها کنه. بلکه باید مورد هدایت قرار بگیرند و به این ترتیب دیگران شکل میگیره)
دارمایی ها که به صورت تعداد زیادی از افراد قبلا به جزیره آورده شده بودند ، توسط جیکوب آورده شده بودند و بخشی از نقشه اون برای کشتن MIBبودند. گرچه MIB از نقشه جیکوب آگاه بود و برای همین با فاسد کردن بن در اجرای نقشه اخلال ایجاد کرد. کاری کرد که بن باور کنه که داره دستورات جیکوب اجرا میکنه در حالی که درواقع دستورات MIB رو اجرا میکرد.(برای همین در آخر فصل 6 دیدیم که بن گفت فکر میکردم که من اونو کنترل میکنم ولی در واقع اون منو کنترل میکرد. دقیقه مثل شیطان که بدی ها رو زیبا جلوه میده) این اتفاق تمام فعالیت های ضد جزیره بن رو توجیح میکنه. او رهبر دیگران بود و هر وقت که افرادش نگران بودند از زبان جیکوب صحبت میکرد و کارهایش با دلیل اینکه خواست جیکوب اینست توجیه میکرد.


دارما در واقع برای این آورده شد تا مفید واقع بشند. اما مثل همیشه MIB در میان آنها فساد و تباهی ایجاد کرد و در نهایت توسط دست نشانده اش بن همه آنها را کشت. حالا ، آیا دارما تنها برای اینکه شرایط برای جک و سایر کاندیداها فراهم بشه تا در نهایت دود سیاه رو بکشند به جزیره آورده شد ؟! یا جیکوب لیست دیگری هم داشت که اسامی افرادی از دارما در آن بود که ما هیچوقت از آن مطلع نشدیم؟! این سوالی ایست که از روی قصد هیچوقت به آن جواب داده نشد زیرا که هر جوابی که نویسندگان به این سوال میدادند از پاسخی که خود شما به آن میدادید بدتر از آب درمیامد. گرچه هدف دارما بیهوده و یا حتی مبهم نیست.
با وجود این نقشه بزرگ ، جیکوب میخواهد به کاندیداهایش چیزی را بدهد که هم خودش و هم برادرش از آن محروم بودند ؛ حق انتخاب. از آنجایی که اون طی دهه های مختلف انبوهی از کاندیداها رو به جزیره میاورد و به آن ها اجازه میداد تا خودشان انتخاب کنند که در نهایت کدامشان کار مورد نظر رو انجام خواهد داد. شاید اون از اول میدونست جک کسی است که دود سیاه رو میکشه و در نهایت هارلی محافظ جزیره میشود. شایدم نمیدونست.
اما این همیشه سوال اساسی سریال بود : جبر و تقدیر یا اختیار و انتخاب. ایمان و اعتقاد و یا علم . در واقع به شخصه فکر میکنم که جیکوب از اول میدانست که چه چیزی اتفاق خواهد افتاد و اینکه هر کسی در فصل 6 نقشی ایفا کرد در کمک به جک تا به جایی که باید برسه ، برسه. جایی که جک میبایست می‏بود تا بتونه دود سیاه رو بکشه و هارلی رو به عنوان محافظ جزیره قرار بده. میدونم که خیلی از نویسنده ها چنین عقیده‏ای دارند. اما باز هم به این سوال جواب نمیدن و نباید هم جواب بدن چون مزه سریال رو از بین میبره.
و اما...


دنیای کناری (side universe) :


دنیای کناری جاییکه داستان از حیث عرفانیت و خداشناسی و متافیزیک خیلی جالب میشه و بحث های باحالی انجام میگیره. حداقل از نظر من. به دلیلی اینکه من به تئوری های تاریخی-مذهبی خیلی علاقه دارم و عاشق بحث هایی بودم که در اتاق نویسنده ها درباره این تئوری ها میشد. به طور اساسی چیزی که سریال میخواد بگه اینه که ما در طول زندگیمون به افراد مشخصی وصل هستیم و با اونها ارتباط داریم. به اونها soulmate (کسی که به طور عمیقی درکش میکنید و همدیگر رو میفهمید) میگن. گرچه فکر نکنم این بهترین کلمه برای توصیف این باشه. این افرادی که ما به اونها متصلیم ، همانطوری که کریستین شپرد میگه در "مهمترین لحظات زندگیمون با ما هستند" اینها افرادی هستند که ما با اونها از زندگی این دنیا به زندگی در دنیای دیگر میرویم. این تئوری به طور کلی از آیین هندو گرفته شده و مقدار زیادی از محتوای مذهب غربی با اون ترکیب شده.
استعاره ای که نوسندگان خلق کردند بر پایه این فلسفه های مذهبی بنا شد. گمشدگان به عنوان یک گروه به صورت ناخودآگاه این دنیای کناری را خلق کردند. جایی که آن ها در برزخ هستند تا زمانی که بیدار شوند و به خود آگاهی برسند و یکدیگر رو پیدا کنند.
زمانی که اونها همشون یکدیگر رو پیدا کنند میتونند رخت برببندند و به جلو حرکت کنند. در واقع این به منظور زندگی پس از مرگ در داستان هست. بر اساس سریال هر کسی دنیای خودش و زندگی خودش را در برزخ درست کرده تا زمانی که soulmate خودش رو پیدا کرده و همگی با هم به دنیای بعدی منتقل بشن. این مفهوم واقعا زیباست. حتی اگه شما آدم مذهبی و معنوی هم نباشید این مفهوم که ما با هم زندگی میکنیم و با هم میمیریم بسیار ژرف و تاثیر گذار است.
این واقعا یک مفهوم جالب و عرفانی است که داستان رو یک دست و هماهنگ میکنه و جوهره اصلی سریال رو که از اول به همراه داشت بیان میکند.
این افراد قرار بود که با هم در اون هواپیما باشن. قرار بود که با هم اون حوتدث رو پشت سر بگذارند. نه فقط به خاطر اینکه جیکوب اینطور خواست بلکه به خاطر اینه کائنات و یا خدا ( بستگی به اینکه چقدر مذهبی باسید) خواست که اینطور اتفاق بیافته. سریال همیشه داشت تقابل علم و اعتقاد رو نشون میداد و در نهایت هم به نفع ایمان و اعتقاد به پایان رسید. سریال به پرسش های پایه ای در مرود جزیره و اسرارش پاسخ داد. سوال در مورد اینکه تمام اسرار جزیره به چه علت هست ، گذشته تمام شخصیت های داستان ، تمام حدس ها و ایده ها برای پایاین. در نوع خدش یه دستاورد واقعی هست.
برداشت شما از این داستان چیه به خود شما بستگی داره به عنوان یه بیننده. در مورد فصل اول فکر کنید. زمانی که ما اول دریچه رو پیدا میکنیم. همه فکر کردند که جواب اینه! گرچه پایینش جواب بود! ولی بعدا میفهمیم که این فقط یه پایگاه از تمام اون پایگاه ها بود. یک حلقه از یک زنجیر طولانی که به تدریج بیشتر آشکار میشد. یک پازل بزرگ که به تدریج قطعاتش کنار هم قرار میگرفت.
با این حال نویسندگان داستان رو در فصل 6 با قرار دادن دنیای کناری به عنوان برزخ درکنار داستان جزیره از این هم فراتر بردند. به یاد میاورید زمانی که هارلی ، مایکل را دید. مایکل گفت : اون اجازه نداره که جزیره رو ترک کنه. درست شبیه MIB. اون نمیتونست وارد این دنیای کناری بشه و بنابراین نمیتونه فرصت اینو بدست بیاره که وارد زندگی پس از مرگ بشه. چرا؟ برای اینکه اون خودش رو با اعمال ناپسندش اثبات کرد.او در امتحان رد شد. ولی بقیه تونستند وارد دنیای کناری بشوند. بعضی ها قبل از جک و بعضی ها بعد از جک. و بعضی ها هم مثل هارلی قرن ها بعد! آنها در برزخ زندگی میکنند تا به خود آگاهی برسند و تنها زمانی میتوانند رخت بر ببندند که با هم باشند. چرا که آهن ها به هم وصلند. سرنوشت اونهاست که تا همیشه با هم باشند. این تقدیر اونهاست.
اونها به آنا لوسیا یا دنیل یا روسو و میلز و لاپیدوس متصل نیشتند و ارتباط ندارند و در واقع تمام کسانی که تو کلیسا بودند افرادی بودند که در فصل 1 حضور داشتند. با این حال بقیه افراد هم در دینای کناری وجود دارند. چرا؟! خوب دیگه ، اینجا جایی که تصمیم رو به عهده شما میگذارند. اما چیزی که من میپسندم اینه که کسایی که تو برزخ جا گذاشته شدند باید بگردند و soulmate خودشون رو پیدا کنند قبل از اینکه بیدار بشند و به خودآگاهی برسند. امکانش هست اون افراد کسانی باشند که اصلا در جزیره نبودند.
بسیاری از مردم در مورد بن صحبت میکنند که چرا وارد کلیسا نشد؟ جواب سادست. بن نمیونست بره چون هنوز با افرادی که بهشون نیاز داشت ارتباط بر قرار نکرده بود. اون باید کاری که دزموند و هارلی کردند برای افرادش بکنه تا اون ها هم به هم وصل بشند. همین طور برای ویدمورو ... این مفهوم و توجیح لا اقل برای من خیلی شسته و رفته هست.
اما چیز هایی از پشت صحنه بگم:


دلیل اینکه بن یا خیلی های دیگه تو کلیسا نبودند به جز افرادی که در فصل 1 حضور داشتند اینه که نوسندگان پایان داستان رو بلافاصله بعد از pilot نوشتند و هیچ وقت عوضش نکردند. نویسنده ها همیشه میگفتند(در حالی که خیلی ها باورشون نمیکردند) که آخر داستان رو از همان اپیزودهای اول میدانستند به خاطر این تحسینشون میکنم. خیلی جالبه. ابتدا قرار بود بن کلا 3 اپیزود در سریال حضور داشته باشه ولی قسمت بزرگی از این نمایش شد.
برای کسانی که متعجب شدند پایان داستان در واقع از جایی شروع میشه که جک به سمت کلیسا میره و بعد تابوت پدرش رو لمس میکنه و چشماش رو میبنده و خاطراتش به یاد میاد. این پایانی بود که جی جی آبرامز میخواست و اونا هیچوقت عوضش نکردند.
لاست دست روی چیزی گذاشت که هیچ سرالی چین کاری نمیکنه. زندگی بعد از مرگ ، رویارویی با اعتقاد و اینچنین مسایل بزرگ و عرفانی. سازندگان هیچ وقت این مسایل رو از هسته اصلی داستان خارج نکردند حتی با وجود تمام عناصر علمی تخیلی.
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

بازگشت ونیز فیلم جمعه بیست و نهم مرداد 1389 21:42

سلام

مدتي است که به علت خطوط کابل نوري قادر به دسترسي اينترنت نداشتيم

اينک با دست پر و يک ليست پر محتوا بر گشته ايم

از اينجا دانلود کنيد


لينک هميشه زنده
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

نامزدهای اسکار 2010 اعلام شدند پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 15:30
«آواتار» و «قفسه درد» نامزد 9 جایزه اسکار شدند

فیلم افسانه علمی «آواتار» به کارگردانی جیمز کامرون و «قفسه درد» کاترین بیگلو هر یک در 9 رشته از جمله بهترین فیلم و کارگردانی برای دریافت جوایز اسکار 82 رقابت می‌کنند.





آکادمی علوم و هنرهای سینمایی سه‌شنبه غروب به وقت تهران در بورلی هیلز، کالیفرنیا اسامی نامزدهای 24 بخش جوایز اسکار 2010 را اعلام کرد و دو فیلم «آواتار» و «قفسه درد» بیشترین بخت را برای دریافت جوایز امسال دارند.

امسال برای اولین بار از سال 1943 در بخش اسکار بهترین فیلم 10 فیلم رقابت می‌کنند. بجز «آواتار» و «قفسه درد» دیگر نامزدهای این بخش عبارتند از درام فوتبالی «نقطه کور»، فیلم افسانه علمی «منطقه 9»، فیلم با موضوع نوجوانان «یک آموزش»، فیلم جنگی «لعنتی‌های بی‌آبرو»، «پرشس» درباره مشکلات یک دختر نوجوان سیاه‌پوست، درام با موضوع دهه 1960«یک مرد جدی»، کارتون «بالا» و «روی هوا» که داستانی درباره رکود اقتصادی است.

لی دانیلز («پرشس»)، جیسن ریتمن («روی هوا») و کوئنتین تارانتینو («لعنتی‌های بی‌آبرو») در کنار «آواتار» و «قفسه درد»، فهرست بخش بهترین کارگردانی را کامل می‌کنند.

در بخش بهترین بازیگر مرد، جف بریجز برای بازی در نقش یک خواننده به آخر خط رسیده در «قلب دیوانه»، جرج کلونی برای بازی در نقش مردی که دغدغه جمع کردن ساعت پرواز را دارد در «روی هوا»، کالین فیرث برای حضور در نقش مردی همجنس‌باز در «یک مرد تنها»، مورگان فریمن برای بازی در نقش نلسون ماندلا در «شکست‌ناپذیر» و جرمی رنر برای حضور در نقش یک مامور خنثی کردن بمب در «قفسه درد» نامزد هستند.

ساندرا بولاک به نقش زنی ثروتمند در «نقطه کور»، هلن میرن برای بازی در نقش همسر لئو تولستوی در «آخرین ایستگاه»، کری مالیگان در نقش نوجوانی بریتانیایی در «یک آموزش»، گابوری سیدیبه به نقش یک نوجوان اهل هارلم در «پرشس» و مریل استریپ برای بازی در نقش جولیا چایلد آشپز معروف در «جولی و جولیا» در بخش اسکار بهترین بازیگر زن رقابت دارند.

در بخش‌های بازیگری، چهار نفر شامل ساندرا بولاک («نقطه کور»)، جف بریجز (قلب دیوانه»)، مو نیک («پرشس») و کریستف والتس («لعنتی‌های بی‌آبرو») تا پیش از این بیش از دیگران در فصل جوایز موفق بوده‌اند.

دو بخش بهترین فیلم و بهترین کارگردان، محل رویایی جیمز کامرون و همسر سابقش کاترین بیگلو است. «آواتار» کامرون جوایز گلدن گلوب بهترین فیلم درام و بهترین کارگردان را دریافت کرد، در حالی که «قفسه درد» بیگلو در جوایز انجمن کارگردانان آمریکا و انجمن تهیه‌کنندگان آمریکا پیروز بود و همچنین بسیاری از جوایز گروه‌های منتقدان را از آن خود کرد.

بیگلو چهارمین زنی است که پس از سوفیا کوپولا («گمشده در ترجمه»)، جین کمپیون («پیانو») و لنا ورتمولر («هفت خوشگل») نامزد دریافت جایزه اسکار کارگردانی می‌شود. تاکنون هیچ زنی برنده اسکار این بخش نشده است.

لی دانیلز هم که برای «پرشس» نامزد اسکار کارگردانی شده، پس از جان سینگلتن - که برای فیلم سال 1991 «پسرهای محل» نامزد شد - دومین فیلمساز سیاه‌پوست است که در تاریخ جوایز اسکار در این بخش نامزد می‌شود.

مراسم اعطاء جوایز اسکار امسال هفتم مارس (16 اسفند) در کداک تیه‌تر لس آنجلس برگزار می‌شود. استیو مارتین و الک بالدوین مجریان هشتاد و دومین دوره جوایز اسکار هستند.

فهرست کامل نامزدهای جوایز اسکار امسال به شرح زیر است:

بهترین فیلم: «آواتار»، «نقطه کور»، «منطقه 9»، «یک آموزش»، «قفسه درد»، «لعنتی‌های بی‌آبرو»، «پرشس»، «یک مرد جدی»، «بالا»، «روی هوا»

بهترین کارگردانی: کاترین بیگلو، «قفسه درد» / جیمز کامرون، «آواتار» / لی دانیلز، «پرشس» / جیسن ریتمن، «روی هوا» / کوئنتین تارانتینو، «لعنتی‌های بی‌آبرو»

بهترین فیلمنامه غیراقتباسی: «قفسه درد»، مارک بول / «لعنتی‌های بی‌آبرو»، کوئنتین تارانتینو / «پیام‌آور»، اورن موورمن و الساندرو کامون / «یک مرد جدی»، جوئل و ایتن کوئن / «بالا»، باب پترسن و پیت داکتر

بهترین فیلمنامه اقتباسی: «منطقه 9»، نیل بلوکمپ و تری تاچل / «یک آموزش»، نیک هورنبی / «در حلقه»، جسی آرمسترانگ، سایمن بلک‌ول، آرماندو ایانوچی و تونی روش / «پرشس»، جفری فلچر / «روی هوا»، جیسن ریتمن و شلدون ترنر

بهترین بازیگر مرد: جف بریجز، «قلب دیوانه» / جرج کلونی، «روی هوا» / کالین فیرث، «یک مرد تنها» / مورگان فریمن، «شکست ناپذیر» / جرمی رنر، «قفسه درد»

بهترین بازیگر زن: ساندرا بولاک، «نقطه کور» / هلن میرن، «آخرین ایستگاه» / کری مالیگان، «یک آموزش» / گابوری سیدیبه، «پرشس» / مریل استریپ، «جولی و جولیا»

بهترین بازیگر مرد مکمل: مت دیمن، «شکست‌ناپذیر» / کریستوفر پلامر، «آخرین ایستگاه» / استنلی توچی، «استخوان‌های دوست‌داشتنی» / کریستف والتس، «لعنتی‌های بی‌آبرو» / وودی هارلسن، «پیام‌آور»

بهترین بازیگر زن مکمل: پنه‌لوپه کروز، «9» / ورا فارمیگا، «روی هوا» / مگی جیلنهال، «قلب دیوانه» / آنا کندریک، «روی هوا» / مو نیک، «پرشس»


بهترین فیلم بلند انیمیشن: «کورالاین»، هنری سلیک / «آقای فاکس شگفت‌انگیز»، وس اندرسن/ «پرنسس و قورباغه» جان ماسکر و ران کلمنتس / «راز کلس»، توم مور / «بالا»، پیت داکتر

بهترین فیلم انیمیشن کوتاه: «کباب فرانسوی»، فابریس او. ژوبر / «زیبای خفته مامان‌بزرگ اُگریم»، نیکی فلان و دارا اوکانل / «بانو و دروگر»، خاویر رسیو گراسیا / Logorama‌، نیکلاس شمرکین / «مسئله نان و مرگ»، نیک پارک

بهترین فیلم کوتاه زنده: «در»، خوانیتا ویلسن و جیمز فلین/ Instead of Abracadabra، پاتریک الکلوند و ماتیاس فیلستروم / «کاوی»، گرگ هلوی / «ماهی معجزه»، لوک دولان و درو بیلی / «مستاجران جدید»، یواکیم بک و تیوی ماگنوسون

بهترین طراحی هنری: «آواتار»، طراح هنری: ریک کارتر و رابرت استرومبرگ، طراح دکور: کیم سینکلر / «تخیلات دکتر پارناسوس»، طراح هنری: دیو وارن و آناستازیا ماسارو، طراح دکور: کارولاین اسمیت / «9»، طراح هنری: جان مایر، طراح دکور: گوردون سیم / «شرلوک هلمز»، طراح هنری: سارا گرین‌وود، طراح دکور: کتی اسپنسر / «ویکتوریای جوان»، «طراح هنری: پاتریس ورمت، طراح دکور: مگی گری

بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان: «عجمی»، اسکندر کوپتی و یارون شانی از اسرائیل / «راز درون چشمان آنها»، خوان خوزه کامپانلا از آرژانتین / «شیر اندوه»، کلودیا یوسا از پرو / «یک پیشگو»، ژاک اودیار از فرانسه / «روبان سفید»، میشائل هانکه از آلمان

بهترین فیلمبرداری: «آواتار»، مورو فیوره / «هری پاتر و شاهزاده دورگه»، برونو دلبونل / «قفسه درد»، بری آکروید / «لعنتی‌های بی‌آبرو»، رابرت ریچاردسن / «روبان سفید»، کریستوفر برگر

بهترین جلوه‌های ویژه تصویری: «آواتار»، جو لتری، استفن رزنبام، ریچارد بنهام و اندرو آر. جونز / «منطقه 9»، دان کافمن، پیتر مایزرز، رابرت هابروس و مت آیتکن / «سفر ستاره‌ای»، راجر گایت، راسل ارل، پل کاوانا و برت دالتن

بهترین طراحی لباس: «ستاره درخشان»، جنت پترسن / «کوکو در برابر شانل»، کاترین لتریه / «تخیلات دکتر پارناسوس»، مونیک پرودهوم / «9»، کالین آتوود / «ویکتوریای جوان»، سندی پوول

بهترین مستند بلند: «برمه وی‌جی»، آندرس اوسترگارد و لیز لنس-مولر / «خلیج کوچک»، لویی سیهویا / «غذا، ثبت‌شده»، رابرت کنر و الیز پیرلستاین / «خطرناک‌ترین مرد آمریکا: دانیل السبرگ و اسناد پنتاگون»، جودیت الریش و ریک گولدسمیت / Which Way Home، ربکا کامیسا

بهترین مستند کوتاه: «بلای غیرطبیعی چین: اشک‌های استان سیچوان»، جان آلپرت و متیو اونیل/ «آخرین فعالیت تبلیغاتی فرماندار بوث گاردنر»، دانیل یونگ و هنری آنسباخر / «آخرین کامیون: بسته شدن کارخانه جنرال موتورز»، استیون بوگنار و جولیا ریشر / Music by Prudence، راجر راس ویلیامز و الینور برکت / «خرگوش در برلین»، بارتک کونوپکا و آنا ویدرا

بهترین تدوین: «آواتار»، استفن ریوکین، جان رفوا و جیمز کامرون / «منطقه 9»، جولین کلارک / «قفسه درد»، باب موراوسکی و کریس اینیس / «لعنتی‌های بی‌آبرو»، سالی منکه / «پرشس»، جو کلوتس

بهترین صداگذاری: «آواتار»، کریستوفر بویز، گری سامرز، اندی نلسن و تونی جانسن / «قفسه درد»، پل ان. جی. آتسون و ری بکت / «لعنتی‌های بی‌آبرو»، مایکل مینکلر، تونی لامبرتی و مارک اولانو / «سفر ستاره‌ای»، آنا بلمر، اندی نلسن و پیتر جی. دولین / «ترانسفورمرها: انتقام کشته‌شدگان»، گرگ پی. راسل، گری سامرز و جفری پاترسن

بهترین تدوین صدا: «آواتار»، کریستوفر بویز و گوئندولین ییتس ویتل / «قفسه درد»، پل ان. جی. آتسون / «لعنتی‌های بی‌آبرو»، ویلی استیتمن / «سفر ستاره‌ای»، مارک استوکینگر و آلن رنکین / «بالا»، مایکل سیلورس و تام مایرز

بهترین موسیقی: «آواتار»، جیمز هورنر / «آقای فاکس شگفت‌انگیز»، الکساندر دپلا / «قفسه درد»، مارکو بلترامی و باک ساندرس / «شرلوک هلمز»، هانس زیمر / «بالا»، مایکل جاچینو

بهترین ترانه: «چیزی نمانده برسیم»، «شاهزاده و قورباغه»، موسیقی و شعر از رندی نیومن / «توی نیوارلئان»، «شاهزاده و قورباغه»، موسیقی و شعر از رندی نیومن / Loin de Paname، «پاریس 36»، موسیقی از راینهارت واگنر و شعر از فرانک تامس / «همه آن را بگیر»، «9»، موسیقی و شعر از موری یستن / «خسته»، «قلب دیوانه»، موسیقی و شعر از ‌رایان بینگهام و تی بون برنت

بهترین چهره‌پردازی: «ستاره»، آلدو سینیورتی و ویتوریو سودانو / «سفر ستاره‌ای»، بارنی برمن، میندی هال و جوئل هارلو / «ویکتوریای جوان»، جان هنری گوردون و جنی شیرکور

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

گردد همایی بزرگان پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 14:35
سلام

ونیز007  یکی از بزرگترین آرشیویست های ایران است که در طی اهداف خود ملزم به داشتن همه فیلمهای هالییود یا جهان نمی باشد.

شمار فیلمهای هالیوود از 50000 عنوان فراتر رفته است و در دگر سینما های جهان نیز همین روند طی می شود.

لذا ونیز 007 کاری متفاوت را انجام می دهد که فیلمهای برتر و صاحب سبک سینمای جهان که مطرح هستند و جایی بالا در سینما را دارند و زبده هستند را پس از تماشای در آرشیو قرار می دهد که این کار توسط گروه انجام می شود.


چند گردهمایی بزرگ با بزرگترین آرشیو لیست های ایران داشتیم که طی این جلسه کاری و پروسه های مطرح شده در جلسه به نتایج زیر رسیدیم:

1. از ارائه فیلمهای بیهوده خودداری شود

2. ارتباطات و نشست ها بیشتر شود

3. ادغام آرشیو ها بصورت انتخابی

4. تهیه برنامه های پشیتیبانی برای آرشیو

5. رعایت حقوق مشتریان


هدفها به اشتراک گذاشته شده و در حال اجرا می باشد.

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

مالنا دوشنبه دهم اسفند 1388 8:43

مالنا

۱-

اوایل دهة ۱۹۴۰ است و شاید اصلاً آنطور که از لباسهای تابستانی مردم برمیآید، خود دهم ژوئن ۱۹۴۰ باشد که موسیلینی به فرانسة‌ شکست‌خورده اعلان جنگ میکند. خلاصه، ایتالیا – علیرغم همة تلاشها – بسختی درگیر جنگ شده است و مردان بیشماری عازم جبهه‌هایند. سیسیلیها سر از پا نمیشناسند. گویا همه چیز روال عادّی خود را طی میکند. بچّه‌ها بزرگ میشوند. کلاسهای درس برقرار است و بسیاری دل به پیروزیهای گستردة آلمان و ایتالیا بسته‌اند و آیندة بهتری برای خود تصویر میکنند.

در این میان ستوان نینو اسکوردیا، به شمال آفریقا اعزام شده و همسرش، مالنا – زیباترین زن شهر – تنها و بیکس مانده و چشم مردان شهر – خیره و گستاخ – بدنبال کامجویی از اوست. رناتو، راوی دوازده-سیزده سالة داستان هم، اندک‌اندک در آن سالهای سخت بزرگ میشود؛ شلوار بلند میپوشد؛ مانند بزرگسالان دوچرخه سوار میشود و عضو گروه است. رناتو نیز درگیر عشق افلاتونی و یکسویة مالناست. عشقی که بسیار به او میآموزاند و هیچگاه فراموشش نمیکند. مالنا، فیلمی‌ست عاشقانه.

 

۲-

«مالنا» (۲۰۰۰ – محصول ایتالیا و آمریکا) درام عاشقانة جوزپه تورناتوره – سازندة اثر بینظیر سینما پارادیزو – بنظرم بیشتر از هرچیز فیلمی است شخصیّت‌محور. بگمانم، بیشتر از اینکه جریان و روال داستانی فیلم تراژیک باشد، این خودِ شخصیّت مالناست که – بخودی خود – بی‌اندازه تراژیک است. آنچه از مالنا میبینیم، شخصیّتی معصوم و بی‌اندازه منفعل است؛ مثلاً او – که شخصیّت اصلی فیلم است – در سراسر اثر بیش از چند جمله صحبت نمیکند؛ همیشه نگاهش به پایین است و موهای بلند تماماً سیاهش و لبانی که هرگز لبخند نمیزند، از او شخصیّتی افسرده میسازد؛ خصوصاً وقتی موسیقی بینظیر متن فیلم بسیاری جاها، هنگام گام برداشتن مالنا بر تصاویر متحرّک افزوده میشود. در یک کلام، مونیکا بلوچّی – که بازیش را احتمالاً در ماتریکس و مصایب مسیح دیده‌اید – نقش مالنا، این زن بعایت معصوم را بخوبی اجرا کرده است. نگاه سرد بلوچّی در کنار اندام اغواگرش، همان تصوّر ما را از شخصیّت تراژیک مالنا بدون کمترین دیالوگ میسازد. مالنا، چیزی نمیگوید و حتّی هنگامیکه کتکش میزنند، لب به حرف و فحش باز نمیکند و تنها جیغ میکشد و ناله میکند. بخش بزرگی از شخصیّت‌پردازی مالنا، مرهون سکوتِ سنجیدة بلوچی‌ست.

 

۳-

مالنا، بیش از شوهرش – ستوان اسکوردیا – قهرمان است. نینو اسکوردیا در اواخر داستان – در حالیکه همه گمان میکردند در جنگ جان باخته – به شهر بازمیگردد؛ در حالیکه زنش از شهر رفته و آنچه در اذهان مردم مانده، ننگ و بدنامی مالناست که برای گذران زندگی مجبور به تن‌فروشی میشود. مردم شهر، به شوهر مالنا که یک دستش در جنگ قطع شده، کم‌محلّی میکنند و هیچکس جواب او را نمیدهد. صحنه‌ای را بخاطر بیاورید که نینو اسکوردیا از چند مرد در شهر دربارة زنش میپرسد و آنها با زخم زبان و تمسخر پاسخ میدهند که خانوادة تو قهرمان است! و البتّه اسکوردیا تصدیق میکند که درست میگویید کسی که برای حرامزاده‌هایی مانند شما بجنگد قهرمان نیست.

بیشک، ستوان اسکوردیا قهرمان است؛ امّا قهرمان اصلی مالناست. منش مالنا در مواجهة با مردم شهر – که چون زیباست، از سوی زنان دیگر تحقیر میشود و مورد حسادت قرار میگیرد و از سوی مردان بعنوان طعمة خوشگذرانی شناخته میشود و بی‌چشم‌داشتِ تن، کاری به او نمیدهند – قهرمانانه است و اصولاً بهمین خاطر، داستان مالنا – مانند داستان دیگر قهرمانها و اسطوره‌ها – تراژیک است.

سنکا – فیلسوف رواقی قرن اوّل میلادی که اتّفاقاً هم‌وطن مالناست – میگوید، قهرمان کسی است که در مقابله با ناکامیها “واوهای عطف” را به “برای اینکه” تبدیل نکند. فرضاً نگوید: امروز باران آمد، برای اینکه مرا عصبانی بکند. بلکه بگوید: امروز باران آمد و من هم عصبانی هستم. این، همان منش قهرمانانه‌ایست که مالنا اتّخاذ میکند و برای همین هیچ کینه‌ای از مردمان شهرش بدل نمیگیرد؛ مردمانی که بواقع بدترین بلاها را بر سرش آوردند، چه در زمان جنگ و چه پس از آن که چون با سربازهای آلمانی میخوابیده، مویش را بریدند، مجروحش کردند و از شهر فراریش دادند. مالنا، باز بسوی آنها – بسوی شهری که حتّی قدّیسش او را حفظ نمیکند – برمیگردد و ما متأثّر از رفتار مالنا – با نوعی رواقیگری (Stoicism) – پیش خودمان میگوییم همشهریهای مالنا بیش از آنکه مستحق عقوبت و رنج باشند، مستحق دلسوزی و مداوا هستند.

 

۴-

هیچ کجای فیلم باندازة پایان آن رنجیده و ناراحت نشدم؛ وقتیکه مالنا، اینبار با شوهرش که بار دیگر او را بازیافته، به شهر برمیگردد و در بازار قدم میزند. حالا دیگر همه به او احترام میگذارند. این احترام احمقانه همان چیزیست که قلبم را بدرد میآورد. تفسیرم کمی فمنیستی است و متأثر از دیگر نویسندة محبوب ایتالیایی‌ام، لوئیجی پیراندلّو:

مالنا، وقتی بعنوان عضوی از جامعه مورد قبول و احترام دیگران است که زیر سایة مردی باشد. مالنای تنها را هیچکس نمیپذیرد. مالنای تنها حتّی بقدر فاحشه مورد قبول دیگران نیست: فاحشه هم پاانداز میخواهد! وقتی مالنا قدم میزند، یکی از زنهای بدگوی شهر بر روی تصویری دوتایی از بارونی پولدار و معشوقه‌اش میگوید: «معشوقة بارون بونتا، زیباتر [از مالنا] ست. دستِ کم جینا [معشوقة بارون] همة کارهایش آشکار است. بارون، هفته‌‌ای یکبار ترتیبش را میدهد و به پالرمو باز میگردد.» زن، وقتی مورد احترام و پذیرش دیگران است که تحت قیمومیت مرد باشد. وقتی مالنا در پایان فیلم با شوهرش به شهر بازمیگردد، همه باو احترام میگذارند و این همانچیزی است که آزارم میدهد. مالنا، تبدیل به همان کسی شده که مردم شهر میخواستند – زنی در سایة مردی؛ این همان چیزی است که زنان بدگو و مردان آزاردهندة شهر میخواستند. شاید بنظر نیاید؛ ولی بگمانم این بخش، تراژیک‌ترین قسمت فیلم است.

 

۵-

امّا، رناتو آموروزو، پسربچّه‌ای که در آن سالها، کم‌کم بزرگ میشود و اندامش را درک میکند و عاشقانه مالنا را میپرستد، دیگر شخصیّت اصلی فیلم است که داستان با روایت او پیش میرود و تمام میشود. تفکّری هیومی – در مقابل تفکّر افلاتونی – شخصیّت رناتو و دیگر بچّه‌های فیلم را ساخته است. هیوم در «رساله در باب ماهیّت انسان» برخلاف افلاتون، به یکی دانستن هویّت و عقل اعتراض میکند و ادّعا مینماید که میل و شهوت جزء اصلی ماهیّت انسان هستند و این امیال و شهوات هستند که انگیزة رفتار ما را شکل میدهند و عقل در ایجاد انگیزه عاجز است. بهمین خاطر در چند صحنه میبینیم که فکر مسیحی – که از فلسفة افلاتونی نشأت گرفته است – کنار گذاشته میشود. رناتو، دست مجسّمه قدیس را بخاطر بدقولیش در حفاظت از مالنا میشکند و درمانهای عجیب مادر برای بیرون راندن شیطان، بی‌تأثیر میفتد و جایش را به توصیة پدر میدهد. آنچه را رناتو هرگز فراموش نمیکند، عشق مالنا به او آموخته؛ عشقی که سراسر میل بود و نه عقل: میل هم میتواند آموزگار خوبی باشد. فی‌الواقع داستان در صحنة پایانی معنای خود را باز میابد؛ آنجایی که رناتو آموروزو بر روی تصویر دور شدن مالنا، اینطور روایت میکند: «زمان گذشته است و من، زنان بسیاری را دوست داشته‌ام و آنگاه که آنان مرا تنگ در آغوش میگرفته‌اند و می‌پرسیده‌اند که آیا بیادشان خواهم آورد، گفته‌ام: بله! شما را در یاد خواهم داشت. ولی، آنکس که هرگز فراموشش نکرده‌ام کسی است که هیچوقت این سؤال را نپرسید-- مالنا.»

شخصیّت‌پردازی مالنا و رناتو هر دو عجیب و زیبا هستند. مالنا، شخصیّت پارادوکسیکال غریبی دارد: قهرمان و منفعل. و عجیب‌تر این است که رناتو، بی‌نهایت تحت تأثیر مالنا قرار میگیرد و آینده‌اش را با یاد و خاطرة مالنا شکل میدهد. بهمین خاطر است که پیشتر گفتم، «مالنا» بیش از آنکه فیلمِ روایت و داستان باشد، فیلمِ شخصیّت‌پردازی است.

 

۶-

افکار سازندة سینما پارادیزو – فیلمی که بعداً مشهور شد مخملباف ایدة اصلی ناصرالدّین شاه:آکتور سینما را از آن اخذ کرده – در مالنا هم ساری و جاری است. عشق‌بازیهای خیالی رناتو و مالنا در صحنه‌های فیلمهای سیاه و سفید رخ میدهد. تصویری از آنچه را در واقعیّت اتّفاق افتاده، رناتو در سینما میبیند. صحنه‌ای را بخاطر بیاورید که رناتو، با دوچرخه مالنا را تعقیب میکند و در میابد که بخانة مردی غریبه میرود. صحنة بعد، رناتو را داخل سینما نشان میدهد که به دیالوگ زن و مرد فیلمی سیاه و سفید دربارة خیانت گوش میدهد: «[مرد:] پس آنچه مردم میگفتند، درست است. [زن:] چه‌ات شده؟ خیلی عجیب بنظر میآیی. [مرد:] تو بمن با دروغهایت زخم زدی. [زن:] کدام دروغها؟ من هیچ دروغی بتو نگفته‌ام. [مرد:] من همه‌چیز را از آغاز میدانم. تو زن هرزه‌ای هستی. [زن:] ولی من هیچوقت کار اشتباهی نکرده‌ام. [مرد:] دروغگو! من تو را با دوچرخه‌ام تعقیب کردم. میدانم کجا میروی. همه چیز را میدانم. [زن:] نه [از اینجا در تخیّلات رناتو، زن، جایش را به مالنا و مرد جایش را به رناتو میدهد] [رناتو:] وکیل! دندانپزشک! [مالنا:] نه رناتو، من تو را دوست دارم. [رناتو به مالنا سیلی میزند:] دروغگو!»

آیا همة اینها همان تصوّر قدیمی افلاتونی را دربارة سینما شکل نمیدهد؟ آیا وقتی در سینما نشسته‌ایم، در غار افلاتونی نیستیم که تنها از دریچه‌ای باریک – از جاییکه آپارات مستقر است – اندکی نور بداخل میتابد و سایه‌ها را بر پرده نگاه میکنیم؟ چرا سینما – خود نفسِ سینما – تا اینحد برای جوزپه توارنتورة کارگردان اهمیّت دارد؟ آیا تورناتوره نمیخواهد بگوید که سینما تمام تخیّلات و اندیشه‌های بصری ما را شکل میدهد؟ در سینا پارادیزو، پسر بچّة فیلم که حالا کارگردان شده است، این فرصت را میبابد که به دهانة غار – به پشت آپارات – برود و پا به دنیای مثل و ایده‌ها، به جایگاه خدایان بگذارد. سینما، همه چیز و اصل زندگیست؛ تورناتوره اینطور میگوید. باز، اگر بخواهیم از ادبیات افلاتونی دور بشویم و به ذهن هیوم نزدیک، آیا نمیتوانیم بگوییم که سینما باز-ساخت انطباعات (impressions) ما در قالب تصوّرات (ideas) مرکب است؟ و آیا باز، سینما همه چیز – تمام ادراکات (perceptions) ما – نیست؟ از تورناتوره اگر بپرسید، میگوید هست!

 

۷-

اواخر جنگ دوّم جهانیست. چرچیل، استراتژی مدیترانه‌ای را اجرا کرده. ایتالیا «ناحیة نرم زیر شکم» محور بود. اگر جنگ به بالکان هم کشیده میشد، نیروهای آلمانی بین متفقین و شوروی به دام میفتادند. آلمانها در مدیترانه از همه جا ضعیفتر بودند. تازه، پارتیزانهای تیتو در یوگسلاوی هم قابل اعتنا نشان میدادند. اینطور، در ژوئیة ۱۹۴۳ خیلی سریع سیسیل و جنوب ایتالیا به تسخیر نیروهای بریتانیایی – آمریکایی درآمده. موسیلینی بدست پارتیزانهای ایتالیایی کشته شده. ایتالیا سقوط کرده و جزای کسانی که با آلمانها همکاری کرده‌بودند، تراشیدن موی سر است و گاهی داغ کردن صلیب شکسته بر پیشانی. بهرحال، جنگ تمام شده؛ با قربانیانی بیشمار. یکی هم، مالنا. اینطور، مالنا فیلمی دربارة جنگ است. بهتر بگویم: عاشقانه‌ای دربارة جنگ.

 

۸-

دست آخر، آنچه میماند توصیه‌ است که این فیلم سراسر ایتالیایی را ببینید. از بازیهای بینظیر بلوچی و سولفارو لذّت ببرید و طنین زیبای ایتالیایی گفتگوها را بشنوید و یادتان باشد – آنطور که همینجا بارها گفته‌ام – ایتالیاییها – ایتالیاییهای دوست‌داشتنی –، معجزة داستانند ... و معجزة فیلم.

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

سينما,عشق وديگرهيچ دوشنبه دهم اسفند 1388 8:37

جوزپه تورناتوره فيلم ساز خوش ذوق ايتالياييست كه شاگرد بزرگي چون لوكينو ويسكونتي بوده . در فيلم هاي او به وضوح ميتوان رد پاي همان سينماي نئورئاليسم ايتاليا را يافت. كه بزرگاني چون دسيكا آنتونيوني ويسكونتي و ديگران آغاز گر آن بودند. و اكنون پس از سالها سينماي ايتاليا با داشتن فيلم سازي چون جوزپه تورناتوره به نوعي مي تواند ادامه همان سينماي نئورئاليسم را در سينماي مدرن ايتاليا شاهد باشد. فيلم سينما پاراديزو از زيباترين فيلم هاي تورناتوره است كه به روايت زندگي يك فيلمساز مشهور ايتاليايي(سالواتوره) از دوران كودكي و بلوغ تاجواني و بزرگ سالي مي پردازد ودر اين ميان چگونگي شكل گيري عشق به سينما در او را به نمايش مي گذارد.سه تم اصلي فيلم كه باعث زيبايي هرچه بيشتر آن مي شود عشق نوستالژي و سينما است. فيلم با زندگي روزمره فيلمساز بزرگي شروع مي شود كه اكنون به تمام آرزو هاي سينمايي اش رسيده و امروز ديگر تبديل به يك فيلم ساز مشهور شده. مادرش او با او تماس مي گيرد وبه او ميگويد كه او بايد خودش را براي خاك سپاري يكي از اقوامشان به روستاي محل زندگيش درگذشته برساند. از اينجاست كه سالواتوره تمامي خاطرات دوران كودكي و جوانيش را به ياد مي آورد وما را هم در لذت بردن از اين خاطرات زيبا سهيم مي كند. اكنون سالواتوره كودكي كنجكاو وبازي گوش است ودوست دارد از همه چيز سردر بياورد. دوران كودكي سالواتوره مواجه مي شود با ورود سينما به روستا. تنها سينماي روستا سينمايي است به نام ( سينما پاراديزو). كه هر شب در آن فيلم پخش مي شود آپارات چي اين سينما پيرمردي مهربان است كه سالواتوره به زودي و با پا فشاري با اودوست مي شود. تنها كشيش روستا روزها فيلم هارا مي بيند وبه آپارات چي دستور سانسور قسمت هاي غير اخلاقي فيلم هارا مي دهد. سالواتوره كه اكنون با كشف كردن سينما احساس مي كند پنجره جديدي در زندگي روبه او باز شده هر شب به سينما مي رود ودر آپارات خانه به فيلم ها و دستگاه آپارات با تعجب نگاه مي كند. او دوست دارد خودش كار با اين دستگاه را ياد بگيرد كه بااسرار موفق به راضي كردن مرد آپارات چي ميشود. دوستي آپاراتچي مهربان با سالواتوره در فيلم تبديل به يكي از زيبا ترين وماندگارترين دوستي هاي تاريخ سينما مي شود. اين دوستي كه به علت يتيم بودن سالواتوره ( پدرش را در جنگ از دست داده) تشديد مي شود آرام آرام تبديل به عشق پسر نسبت به او ونسبت به سينما مي شود. سالواتوره نگاتيو هاي بريده شده ( سانسور شده) را از سينما مي دزدد و در خانه با نور شمع به تماشاي آنها مي نشيند. اعمال سالواتوره مورد مخالفت شديد مادر او قرار مي گيرد كه با وساطت پير مرد حل مي شود. به هر حال دوران كودكي وبلوغ سالواتوره با تماشاي فيلم هاي آن دوره(فيلم هاي نئو رئاليسم ) سپري مي شود واو وارد دوران نوجوانيش مي شود. اكنون او ديگر كاملا به كارهاي آپارات خانه وارد شده وكارهاي آن را به تنهايي انجام مي دهد. در اين دوران او عاشق دختري مي شود كه اين عشق باعث مي شود مسير زندگيش تغيير كند. هنگامي كه او از سربازي باز مي گردد ديگر سينما تعطيل شده . اما او با همكاري پير مرد كه اكنون ديگر نابيناست( چشمانش را در آتش سوزي سينما از دست داده) سينما را راه اندازي مي كند. اين تمام خاطرات سالواتوره است اكنون او به فيلم ساز بزرگي مبدل شده كه به روستاي خود باز مي گردد و تمامي خاطراتش را مرور مي كند. حتي با آن دختري كه در نوجواني عاشقش بوده ملاقات مي كند.و تمامي آن صحنه هاي سانسور شده را در ويرانه هاي سينما ميابد وبا خود به روم مي برد. سينما براي هميشه در پيش چشمان مردم روستا كه از آن خاطرات بسياري دارند منهد م مي شود. اين خلاصه اي هر چند ناقص از فيلم سينما پاراديزو بود. اما فيلم سرشار است از لحظه هاي ديدني جذاب نوستالژيك وعاشقانه صحنه هايي كه فقط بايد ديد واز ديدن آن ها لذت برد. صحنه هايي مانند دعواهاي مردم در سينما شير دادن مادر به فرزندش در هنگام ديدن فيلم هجوم مردم به سالن براي ديدن فيلم ويا صحنه هاي سانسور فيلم توسط كشيش ويا آن مردي كه آنقدر فيلم راد يده كه ديالوگ هايش را حفظ است وپيشاپيش مي گويد و حتي آن سكانس بسيار زيبا و ماندگار كه پيرمرد وسالواتوره فيلم را بر روي ديوارخانه مردم نمايش مي دهند.سينما پاراديزو به وضوح فيلميست در ستايش سينما.فيلمي عاشقانه كه از زندگي در سينما وبراي سينما مي گويد.در اواخر فيلم مادر سالواتوره به او مي گويد:( وفاداري باعث ميشود كه انسان هميشه در زندگي تنها بماند)اين يكي از مهم ترين ديالوگ هاي فيلم است كه وفاداري سالواتوره به سينما را بار ديگر براي ما ياد آوري مي كند. به هر حال همان طور كه گفتم سينما پاراديزو فيلميست كه بايد ديد و در سخن نميتوان از زيبايي هايش گفت. اما به تمام كساني كه از ديدن اين فيلم لذت برده اند پيشنهاد مي كنم فيلم مالنا ساخته همين كارگردان ( جوزپه تورناتوره) را هم ببينند تا لذت شان تكميل و حتي چندين برابر شود.

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

نوستالژي گذشته ها


 

یک فیلم - یک فیلمساز: جوزپه تورناتوره

 

جوزپه تورناتوره، نويسنده، كارگردان، تدوينگر و تهيه كننده، در روز بيست و هفتم ماه مي سال 1956 در شهر پالرموي ايتاليا ديده به جهان گشود. در جواني مدتي عكاس بود. در كارنامه او كارگرداني آثاري براي تلويزيون ايتاليا نيز به چشم مي خورد. كارنامه سينمايي تورناتوره را نگارش و كارگرداني 9 فيلم بلند سينمايي تشكيل مي دهد كه ارتش لنين آخرين آن ها است. با وجود تسلطش بر تدوين، فقط تدوين يكي از فيلمهايش تحت عنوان "صرفا براي رعايت تشريفات ساده" را بر عهده داشته است.

 

 

تورناتوره در فاصله سالهاي 1997 تا 2000 در مقام تهيه كننده چند اثر انگليسي زبان ،در سينما فعاليت داشت. شخصيت سينمايي او را از بابت طنز شكننده فيلم هايش به فليني نزديك مي دانند. آغاز فعاليت سينمايي او به سال 1985 بر مي گردد، زماني كه اولين فيلمش را تحت عنوان "دكتر" با فيلمنامه اي از خودش جلوي دوربين برد. "دكتر" در ميان آثار بعدي تورناتوره و حتي در زمان اكرانش مهجور و ناشناخته و خنثي مي نماياند. سه سال بعد از آن تورناتوره با ساخت فيلم "سينما بهشت"، توجه تماشاگران هموطن و در پي آن تماشاگران بين المللي را به سوي خود معطوف داشت. با اين حال در ابتداي كار، خيلی ها حتی هموطنان خودش هم پی به ذكاوت او و اهميت فيلمش نبرده بودند. در مركز ثقل اين فيلم، رابطه اي است كه شخصيت نوجوان اين فيلم با سينما پيدا مي كند. اين نوجوان، اين علاقه را در تنها سينماي شهرشان پيدا مي كند. يكي از ابعاد نوستالژيك داستان اين است كه بعدها كه بعد از تحصيل سينما به شهرك باز مي گردد، متوجه مي شود كه اين موفقيت را به قيمت گراني به دست آورده...به قيمت تجربه عاشقانه صادقانه نوجواني اش...او معشوقه اش را از دست مي دهد تا به سينما مي رسد اما باوري نوستالژيك برايش به اثبات مي رسد. درخشش همين فيلم در مراسم اسكار و جشنواره كن در همان سال باعث شد تا چشم جهانيان بار ديگر به سوی سرزمين فلينی و دسيكا خيره شود. البته سينما بهشت بعدها در پخش بين المللي توسط تهيه كننده كوتاه شد.

 

 

دو سال پس از اولين نمايش سينما بهشت، تورناتوره ، فيلم سومش را با عنوان "همه خوبند" با شركت مارچلو ماستوريانی مي سازد. داستان اين فيلم از اين قرار است که مرد سالخورده ای از اهالی سيسيل يک روز تصميم مي گيرد تا به ديدار فرزندانش که در سرتاسر ايتاليا متفرق هستند برود. او در نظر دارد که پنج فرزندش را دور هم سر يک ميز بنشاند، اما سرانجام در می يابد که هر کدام درگير زندگی و مسايل خودشان هستند و دغدغه های پدر برايشان اهميت چندانی ندارد. بازی ها همه عالی است و بخصوص ماسترويانی چهره ای جاودانی از کاراکتر اصلی داستان در ذهن بيننده به جای مي گذارد که حقيقتا تجربه زيبايی است.

 

 

فيلم بعدی تورناتوره با عنوان "سگ آبی رنگ" ، در مدت زمان کوتاهی پس از فيلم " همه خوبند" ساخته و اکران شد. اين فيلم نتوانست موفقيت آثار پيشين تورناتوره را تکرار کند و به نوعی در کارنامه او اثری خنثی به شمار می رود. تمام نيروی نهفته و حس سرشار تورناتوره در فيلم متفاوت "صرفا برای رعايت تشريفات ساده" بروز می کند. آری ، تورناتوره در سال ۱۹۹4 فيلم جديدش را مي سازد. اين فيلمی جذاب است كه در آن دو بازيگر مطرح سينماي جهان، ژرار دپارديو و رومن پولانسكي در آن به ايفاي نقش پرداخته اند. داستان با دستگيری ژرار دوپارديو در نقش اوناف، که يک رمان نويس مشهور فرانسوی است و در شهر کوچکی در نزديکی خانه اش در حالي که از نفس افتاده و حالت عصبی شديدی دارد، آغاز می شود. اگرچه که هنوز او را از دليل بازداشتش مطلع نکرده اند، اما پليس محلی از اداره مرکزی پليس کمک می خواهد و آنها هم کارآگاه خبره ای را که نقش او را رومن پولانسکی بازی مي کند می فرستند تا از اوناف درباره جسد تکه تکه شده ای که در اطراف خانه او پيدا شده تحقيق به عمل آورد.

 

تقريبا تمام سير روايي داستان در اداره پليس می گذرد، و دو طرف درگير با برخوردها و يادآوری ها و مرور آنچه که در بيرون اتفاق افتاده سعی در بازسازی واقعيت دارند، اما اين بيشتر به بازی موش و گربه می ماند تا تحقيق واقعی يک مسئله جنايی. با اين حال با بهره گيری از فلاش بک و تحريف واقعيت و توسل به دروغ، اين دو شخصيت همچون تردستان ماهر به اعماق حقيقت می روند تا بالاخره اسرار آن جنايت هولناک را در برابر چشمان حيرت زده بيننده کشف کنند. داستان اين فيلم بهانه ای شده بود برای تورناتوره تا به وسيله آن بتواند حقايق بزرگتر زندگی را حلاجی کند. حقايقی مثل طبيعت حافظه و توانايی انسان در بازسازی واقعيت و مسايل فلسفی از اين دست که يادآور يادداشت های فلسفی کافکا و بکت است.

 

 

 

"ستاره ساز" و"حماسه ۱۹۹۰"، فيلم های بعدی تورناتوره هستند که در فاصله سال های 1995تا 1998 به نمايش در آمدند.

 

 

 

فيلم بعدي تورناتوره "مالنا"در سال 2000 به نمايش درآمد و بار ديگر براي دومين بار نام مونيكا بلوچي را كه از يكي از فيلم هاي كاپولا مي آمد بر سر زبان ها انداخت. تا بدان جا كه برادران واچوفسكي براي بازي در رستاخيز ماتريكس از او دعوت كردند.

 

:: فيلم شناسي جوزپه تورناتوره ::

 

1985 - دكتر

1988 - سينما بهشت

1990 - همه خوبند

1994 - سگ آبي رنگ

1994 - صرفا براي رعايت تشريفات ساده

1995 - ستاره ساز

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

حواشی آخرین فیلم جوزپه تورناتوره دوشنبه دهم اسفند 1388 8:22

عشق بي‌وصال

 

سینمای ما - آخرين ساخته «جوزپه تورناتوره» 53ساله در جشنواره شصت‌وششم ونيز، آن هم با يك سنت‌شكني كلان به نمايش درمي‌آيد

چرا كه 20سال آزگار است كه ونيز شب پرشكوه افتتاحيه‌اش را با فيلم‌هاي ايتاليايي آغاز نكرده و «باريا» ساخته خالق «سينما پاراديزو» قرار است در اين دوره بحراني به‌لحاظ اجتماعي- اقتصادي، فيلم افتتاحيه باشد.

 

فيلم 150دقيقه‌اي باريا كه دوازدهمين فيلم تورناتوره در مقام كارگردان است و بيش از 30ميليون دلار هزينه برده (يك ركوردشكني آشكار) زيرساختي كمدي- اجتماعي دارد. باگريا (كه ايتاليايي‌جماعت باريا تلفظ مي‌كنند) روستايي است كه تورناتوره در آنجا زاده شده و سناريوي فيلم نيز تاحدودي زندگي خود اوست و طي فيلم زندگي 3نسل از يك خانواده به تصوير كشيده مي‌شوند. اما بامزه اينجاست كه لوكيشن‌ اصلي كار و بيشترين فيلمبرداري صحنه‌هاي فيلم نه در سيسيل كه در منطقه‌اي در حاشيه يكي از شهرهاي تونس انجام گرفته است.

 

«باريا» اگر چه روايتي تاريخي در بستري كمدي- اجتماعي است اما لحن عاطفي و عاشقانه‌ آن علي‌الظاهر آن‌قدر كلان بوده كه تورناتوره درباره اين وجه باريا بيشتر صحبت كرده است؛ ضمن اينكه باز هم اعتقاد داشته كه آنچه ساخته اگرچه فيلمي پرهزينه بوده ولي شخصي‌‌ترين اثرش به‌حساب مي‌آيد و در راستاي كارهاي سابقش است؛ كارهايي مثل «تشريفات ساده» و «ستاره‌ساز».

 

اگرچه هر كدام از دو فيلم فوق زيربناي متفاوتي با باريا دارند اما اگر اين دو فيلم را ديده باشيد (تشريفات ساده از همين تلويزيون خودمان هم پخش شده) به فلكلور‌بودن جاي‌‌جايش اذعان داريد. در تشريفات ساده كه تورناتوره در سال 1994 ساخته، رومن پولانسكي و ژرار دپارديو 2نقش به‌ظاهر متضاد پليس و مظنون را ايفا مي‌كنند. يك بازرس پليس با رفتار عجيب و غريب و متفاوت‌ترين در شغلش تا جايي كه عمده علاقه‌اش جمع‌آوري اقتباس‌هاي ادبي است و ديگري آدمي بركشيده از بطن اجتماع كه احتمالاً واقعي‌‌ترين آدمي است كه روبه‌روي اين بازپرس نشسته. آن صحنه موش و تله‌موش را هم در تشريفات ساده به ياد بياوريد كه تقريباً امضاي تورناتوره است؛ روندي كه در هر فيلمش به‌عنوان صاحب اثر، يك نماي اينچنيني مي‌گذارد بر اين مبنا كه هميشه خواستني‌هاي آدمي به‌نفع او هم نيست.

 

در همين باريا هم صحنه‌اي وجود دارد در لب دريا كه مارگارت من و فرانچسكو شيانا درباره قايقي صحبت مي‌كنند (دو شخصيت اصلي فيلم باريا) كه قرار بوده يك‌روز صبح پر از ماهي به ساحل برسد. اتفاقاً صيادان، ماهي‌هاي فراواني، بيش از هر روز ديگر به تور مي‌اندازند اما داستان، اينجا به‌سرانجامي بد و تاريخي مي‌رسد كه تور سوراخ گنده‌اي هم داشته كه كسي از آن مطلع نبوده است.

 

باريا را مي‌توانيد در يوتيوب در 4 تريلر شبيه هم ببينيد. گاردين و ديلي تلگراف و به‌ويژه ورايتي ويدئوهاي متفاوت از اين آنونس‌ها دارند و همچنين كل روايت فيلم را در يك پلان مفصل خلاصه كرده‌اند؛ يعني شروع داستان در اواسط دهه30 آنجايي كه پدر مارگارت و خانواده‌ فرانچسكو فسقلي‌هايي بيش نبوده‌اند تا اينكه به دهه70 برسيم. داستان باريا اگرچه متعلق به خودش است و منطقه و اصالت سيسيلي‌اش اما چون كارگردان تورناتوره است بايد بيش از هر چيز دنبال تشابهات بگرديم؛ چيزي مانند همان داستان قايق و ماهي و موش و تله‌موش و البته در كنارش عشق‌هايش كه كهنه نمي‌شوند.

 

شايد علت اصلي حضور اين همه بازيگر نام‌آشنا و گمنام در باريا مانند مونيكا بلوچي، ميكله پلاچيدو، لوراچياتي و دوناتلا نينوچيارو به همراه 212 نفر بازيگر ديگر كه همگي به عنوان اعضاي فاميلي دو خانواده طي 3 يا 4 نسل نمايش داده مي‌شوند همين بيان عشق كهنه نشده باشد. سينما پاراديزو را در آخرين سكانس به ياد بياوريد كه حرفش به ياد مي‌ماند؛ صحبت از ماندگارشدن اولين عشق كه واقعي و پذيرفتني به نظر مي‌رسد (هرچند اين سؤال وجود دارد كه اگر ماندگار است پس چرا شماره دارد؟)

 

در باريا نيز بايد چنين روابط عاطفي طي يك دوره 35تا40ساله جزو عناصر داستان باشد.

يك مطلب كنايي هم در اينجا هست و آن هم بودجه اين فيلم است. 30ميليون دلار براي ساخت يك فيلم، آن هم درسينماي تازه از بستر مرگ درآمده ايتاليا رقمي نجومي است و حتي بسياري هنوز باور نكرده‌اند اما وقتي ماريا برلوسكني به عنوان تهيه‌كننده ارشد باريا اين مبلغ را اعلام و تاكيد كرد، ديگر همه پذيرفتند. كمپاني مدوسا هم كه از 25‌سپتامبر فيلم را پخش مي‌كند متعلق به خاندان برلوسكني است. نكته طنز اينجاست كه برلوسكني‌ها 30ميليون دلار براي فيلم تورناتوره هزينه مي‌كنند (و احتمالا به‌درستي) اما در هزينه‌هاي جاري دولت، برلوسكني آمده سهم بودجه متعلق به سينما را يك فشار اساسي داده كه هيچ، اين سينمايي‌هاي ايتاليايي را گرفته چلانده است.

 

همين 2 هفته پيش بود (قبل از اعلام رسمي هزينه فيلم باريا از سوي ماريا برلوسكني) كه خبرگزاري‌ها اعلام كردند دولت سيلويو برلوسكني 130ميليون يورو از بودجه بخش‌هاي توليد فيلم و ديگر امور فرهنگي كاسته است و در واقع در سال جاري به جاي 510ميليون يورو، هزينه فيلمسازي 380 ميليون يورو اعلام شده است كه البته باعث حسادت اهالي سينماي ايتاليا شده است و كار داشت به جاهاي باريك مي‌كشيد و حتي فعالان سينمايي در جلوي پارلمان ايتاليا تجمع كردند.

 

اما برلوسكني هيچ واكنشي نشان نداد. همين كه پس از مدت‌ها قرار است يك فيلم ايتاليايي جشنواره دوست‌داشتني و قديمي ونيز را افتتاح كند به‌زعم برلوسكني گويا يك فتح تاريخي است و يك پرش به جلو در عرصه فرهنگ، آن هم فيلمي كه اولا ركورد هزينه توليد فيلم را در سال‌هاي اخير به خود اختصاص داده، دوما فيلمي كه 2 ورسيون ساخت دارد براي اعتلاي مثلا فرهنگي؛ يعني يك نسخه با زبان سيسيلي براي پخش در سراسر جهان و يك نسخه با زبان ايتاليايي براي نمايش در سينماهاي ايتاليا.

 

سوم اينكه فيلم باريا قرار است زندگي مردمان ناحيه باريا را طي 40 سال نمايش دهد كه اين ديگر واقعا كاري است فرهنگي. در مرتبه چهارم مي‌رسيم به حضور بيش از 220 بازيگر در فيلم كه باز هم در جاي خود يك ركورد است و در آخر اينكه اين فيلم را يك كارگردان اسكاربرده ايتاليايي به نام جوزپه تورناتوره مي‌سازد. شايد همين يك دليل براي هزينه‌كردن آن 30ميليون دلار كفايت كند.

منبع : همشهری آنلای


نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

فروش ویژ ما برای ایام نوروزی پنجشنبه ششم اسفند 1388 7:50


سلام

فروش ویژ ما برای ایام نوروزی

 

به مناسبت فرا رسیدن ایام نوروز و اغاز سال 1389 برای شما عزیزان خبراهای داغ داریم.

تخفیف ویزه :

قیمت دی وی دی از 1000 تومان به 800 برای کسانی که شبهای عید را در منزل با سینما می خواهند سر کنند کاهش دادیم و پس ایام عید به روال عادی خود باز می گردیم.

فیلم های هنری :

پاره از لیست فیلمهای ما مختص به فیلمهای هنری و کمیاب می باشد که برای ان دسته از کسانی است که در حرفه سینما صاحب سبک و اطلاعات قوی و بالایی دارند از سال 1915 میلادی تا 2010 می توانید با دست باز به آرشیو نگاهی انداخته و انتخاب های خود را انجام دهید.

راجع به پست:

چون ما طرف قرار داد پست نیستیم و محصولات را به حالت پکیج نمی فروشیم لذا در ایام تعطیل از ارائه خدمات معضوریم.

ما هر فیلمی نداریم:

اگر دقت کرده باشید تعداد آرشیو فیلمها حدوداّ 5000 عنوان می باشد و که نسبت به دیگر فروشگاهها بیشتر یا کمتر بوده است اما تفاوت  در این است که از ارائه فیلمهایی که ارزش دیدن ندارند پرهیز شده و فقط فیلمهایی در اختیار شما گذاشته شده است که مطرح و جای بحث و انتقاد دارند.

لیست فیلم:

لیست از 12 صفحه کاری که هر صفحه از عنوان های مختلف تشکیل و دسته بندی شده است.

DVD:

لیست فیلم ها در قالب فرمت دی وی دی که اکثریت دارای منو بوده و تنها فیلمهایی که نایاب بوده از نظر منو ساقط هستند.

DivX:

 قالبی از فیلم ها که به تازگی بروی دسنگاهای نمایش خانگی که این قابلیت را دارند قابل اجرا بوده و از کیفیت قابل توجهی برخودار هستند.

Show:

 در بر گیرنده آثار هنرمندان و خوانندگان ایرانی و غیر ایرانی است این بخش را به تازگی فعال نموده ایم تا کسانی که بطور ثابت و غیر ثابت با ما کار میکنند از این امکان استفاده کنند.

Animation:

انیمیشن که به تازگی جای وسیعی را در بین تماشاگران کوچک و بزرگ و منتقدان و اسکار باز کرده است در این قسمت لیست شده اند.

Collection:

این عنوان مختص دی دی وی هایی است که گاه تا 8 فیلم بروی انها وجود دارد اما بعلت تعداد بالا از کیفیت انها زده شده است.

Serials:

شامل سریالهای سینمایی است  که ما فقط جهت کسانی که وقت و امکان پیگیری این سریال ها را ندارد و مشتاق دیدن سریال مورد علاقه خود هستند انها را در بخش در اختیارشان قرار  داده ایم.

Iranian:

حدود 1000 عنوان فیلم ایرانی قدیمی که با کیفیت شرکتی و محبوب هستند را در اینجا قرار دادیم.

بدلیل پای بند بودن به تعهدات  فروش و نداشتن متقاضی انچنانی این بخش در لیست هنوز سفید می باشد و فرصت لیست شدن آن نبوده و سر فرصت راه اندازی شده و به یکباره در لیست قرار داده می شود.

MP3:

ارشیو جامعی از موسیقی های متفاوت که حتی گیر نمی آیند.

بدلیل پای بند بودن به تعهدات  فروش و داشتن جزئیات فراوان  این بخش در لیست هنوز سفید می باشد و فرصت لیست شدن آن نبوده و سر فرصت راه اندازی شده و به یکباره در لیست قرار داده می شود.

 

Doc:

این بخش به مطرح کردن فیلمهای مستند پرداخته شده است و طرفداران خاص خود را دارد.

VCD:

جزو قدیمی لیست که هنوز هم طرفدارانش وجود دارند.

چون این لیست در یک فایل Word  در زمان قدیم و بصورت کاملاّ فارسی تایپ شده است هنوز فرصت آن پیش نیامده که تک تک فیلم ها را امتحان کرده و نام انگلیسی را بیرون کشیده و از لیست قدیم به اینجا منتقل کنیم لذا این بخش نیز خالی می باشد.

از علاقه مندان درخواست می شود که اگر نیازی به این بخش داشتند در صورت تکمیل نبودن ما را از طریق میل اگاه سازند تا لیست قدیمی برایشان ارسال کنیم یا از بخش های دیگر برای انتخابهای خود استفاده کنند.

Information:

مکانی متفاوت برای اطلا ع از هنرمندان سینما در هر سبکی (کارگردانی – بازیگری و ...) می باشد که بیوگرافی و فیلم گرافی انها درج شده است.

این بخش به همراه دیگر بخشها می تواند یک دارالمعارف سینمایی را تشکیل دهد که حتی انهایی که خریدار فیلم نیستند از لیست ما بعنوان یک کتاب اکترونیکی  جامع می توانند استفاده نموده و نظرات خود را  ارئه دهند.

Buy:

و در آخر این قسمت به شرایط و نحوه خرید از این فروشگاه اینترنتی  خاتمه میدهد.

 

یکی از امتیازاتی که این فروشگاه اینترنتی دارا می باشد این است که گاه چند بار یک فیلم را بدست می آورد ودر صورتی که از کیفیت مرغوب تری برخورداربود جایگزین عنوان قبلی شده و کیفیت کار تا حد بسزایی افزایش می دهد و در نهایت بهترین کیفیت را در ایران خواهد داشت.

آخرین ورژن:

از اینجا اخرین بروز رسانی لیست را دریافت کنید

با وجود سفارشات بالا اگر مقدور باشد 100 عنوان برتر دیگر در 2 روز اینده برای شما قرار داده می شود.

ممنونم ازاین که فقط از طریق ایمیل با ما در تماس هستید  چون قسمت نظر جهت نقد و بررسی فیلمها می باشد.

با سپاس و درود فراوان

مدیریت وبلاگ
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

پاتریک سوایزی سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 23:40
تاریخ تولد 19 اگوست 1952 در هوستون ، تگزاس آمریکا

مادر او پاتسی سوایزی صاحب مدرسه رقص در هوستون جایی که پاتریک هم دانش آموز آن جا بود. پدر او جس واین سوایزی در سال

1982 زندگی را به درود گفت. او از مدرسه والتریپ در هوستون فارغ التحصیل شد و به کالج سن جاکینتو پیوست. او با لیسا نیمی

بازیگر و رقاص در 12 ژوئن در سال 1975 ازدواج کرد.او وقتی 15 ساله بود در مدرسه رقص مادرش شناخته شد. اولین رقص حرفه این او

در "Prince Charming" در "Disney on Parade" بود. او برای طراحی رقص برای Grandview, U.S.A در سال 1984 جایزه گلدب گلوب را

برای نقش رقاص دریافت کرد. نقش او مربی رقص جانی کاسل در موفقیت چشمگیر فیلم Dirty Dancing در سال 1987 بود. او

کاندیدای جایزه برای بازی در نقش سام ویت در فیلم روح در سال 1990 شد. او به طور مداوم تثبیت کرد ستاره بودنش در در طول

نوزده دوره.در ژانویه 2008 او پی به بیماری سرطان معده برد. او با بیماریش سالها نبرد کرد برای اینکه به کارش ادامه بدهد سرانجام او

در 14 سپتامبر 2009 درگذشت.

نکات جالب:

او در فیلم Letters from a Killer در سال 1998 از اسب افتاد و پایش شکست.

او الکل را در سن 19 سالگی وقتی همسرش را ملاقات کرد ترک کرد.

او توسط مردم در مجله یکی از 50 امین فرد زیبا در جهان انتخاب شد.

او در سال 1991 حرفه اش را به عنوان رقاص در فیلم Disney On Parade شروع کرد.

پدر او جس واین سوایزی مهندس گیاهان و مواد شیمیایی در هوستون بود.جس و پاتریک هر دو در سن 57 سالگی از دنیا رفتند.

جس از بیماری قبلی رنج می برد و در سال 1982 سکته کرد و زندگی پاتریک بوسیله سرطان در سال 2009 به پایان رسید.

در مدرسه بهترین بازیکن فوتبال و ژیمیناستیک بود و برنده کاپ وزنه برداری مدرسه شد.

خاطرات او با نام لحظات زندگی من در سال 2009 چاپ شد.
منبع: IMDB
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

ساموئل جکسون سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 23:36
تولد 21 دسامبر 1948 واشینگتن ،حومه کلمبیا در آمریکا . ساموئل لروی جکسون پس از سالها بازی در نقش های کوچک در فیلم هایی چون ورود به آمریکا (1987) دریای عشق (1989) و رفقای خوب (1990) با ساخته ای از سیاهپوشی مطرح به نام اسپایک لی در نقش یک معتاد به مواد مخدر در فیلم تب جنگل در سال 91 مطرح شد و توانست حتی نظر منتقدین را در جشنواره کن در سال 91 به خود جلب کند . او دانش آموخته کالج مورهاوس می باشد و کارش را با تجربیات صحنه ای آغاز کرد. با اسپایک لی ابتدا در مدرسه Daze و در سال 1988 همکاری کرد و یک سال بعد در همکاری مجدد با لی کا را درست انجام بده بازی کرد . سال 92 در آثاری چون بازی میهن پرستاه ،شن های سفید و پریدن در محوطه استخوان را بازی کرد. و سال 93 این بخت را یافت تا نقش های مهم تری در فیلم های چون آموس و اندرو بدست بیاورد. در آن سال نقش های مکملی را هم در فیلم های پارک ژوراسیک و رومانس حقیقی را ایفا کرد. اما سرانجام این کوئینتین تارانتینو بود که با یک نقش کوتاه اما اثر گذار در قصه های عامه پسند همگان را با نام و چهره او آشنا کرد. فیلم و نقش مورد تحسین فراوانی واقع شدند و او نامزد اسکار نقش مکمل شد این موفقیت بعد ها با آثاری چون بوسه مرگ و جان سخت 3 (95)دنبال شد.

فيلم شناسي :
Jumper (2008
Lakeview Terrace (2008
2007)1408
Black Snake Moan (2007
Cleaner (2007
Farce of the Penguins (2007
Home of the Brave (2007
Resurrecting the Champ (2007
Freedomland (2006
Snakes on a Plane (2006
The Spirit (2006
Coach Carter (2005
In My Country (2005
Star Wars: Episode III - Revenge of the Sith (2005
XXX: State of the Union (2005
The Man (2005
Kill Bill Vol. 2 (2004 3
Twisted (2004
منبع : سایت پی سی ایی
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

بیوگرافی كيانو ريوز سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 23:34
با آنکه برای هر فیلم بیش از پانزده میلیون دلار دستمزد می‌گیرد و تعدادی از آثارش فروش بالایی دارند اما هنوز نتوانسته است نظر مثبت منتقدین را نسبت به توانایی خود در بازیگری جلب کند. از نظر آن‌ها بازیگری این ستاره فیلم‌های «سرعت» و «ماتریکس» خشک و بی‌روح است و باید او را در ردیف بدترین بازیگران ‌هالیوود دسته‌بندی کرد. حتی همکاری با تعدادی از بزرگترین کارگردان‌ها مانند «کاپولا»، «برتولوچی»، «کنت برانا» و «گاس ون سنت» و همبازی شدن با «آل پو چینو»، «آنتونی‌هاپکینز» و «جین‌هاکمن»، «دنزل واشنگتن» و «کیت بلانشت» تغییری در این وضعیت ایجاد نکرده است. او جایگاه خوبی در عرصه بازیگری ندارد و کاندیدای جوایز مهم نمی‌شود. «کیانو چارلز ریوز» دوم سپتامبر 1964 در شهر بیروت در لبنان متولد شد. پدرش (ساموئل نولین) زمین‌شناس بود و مادر انگلیسی‌اش (پاتریشیا تایلر) در کلوپ‌ها برنامه‌های نمایشی اجرا می‌کرد. آن‌ها با الهام از نام اجداد «ساموئل» در ‌هاوایی فرزندشان را «کیانو» نامیدند که به معنای «نسیم خنک کوهساران» است. دو سال بعد به استرالیا رفتند و پس از تولد دخترشان (کیم) از هم جدا شدند. «پاتریشیا» در مدتی کوتاه سه بار دیگر ازدواج کرد که همگی ناموفق بودند. او سپس همراه فرزندانش به تورنتو رفت و شهروند کانادایی شد. شغل او طراحی لباس خوانندگان پاپ بود. کیانو در سال‌های کودکی علاقه‌ای به درس نداشت و هیچ گاه تکالیفش را کامل انجام نمی‌داد. او دروازه‌بان تیم‌ هاکی مدرسه اش بود و آنقدر در این زمینه موفق عمل می‌کرد که به او لقب «دیوار» دادند؛ وی گاهی هم در مسابقات کشتی شرکت می‌کرد. تئاتر نیز برایش پرجاذبه بود بنابراین از 14 سالگی وارد عرصه تئاتر و نمایش شد. او در روزنامه‌ها جست و جو می‌کرد تا چندین نقش کوتاه و مجانی در آگهی‌های بازرگانی و سریال‌های تلویزیون کانادا به دست آورد. کیانو چهار بار دبیرستان خود را عوض کرد و سرانجام نیز در 17 سالگی تحصیلاتش را نیمه کاره کنار گذاشت. وی اولین بار در 19 سالگی برای بازی خود دستمزد دریافت کرد. مدتی بعد او کارهای مختلفی از جمله تمیز کردن و آماده کردن کفش‌های اسکیت، چوب بری و آشپزی در رستوران را تجربه کرد.


اولین تجربه تئاتری مهم کیانو «فقط برای بزرگسالان» نام داشت که بر مبنای داستان واقعی ربودن یک زن جوان در تورنتو ساخته شد. کیانو پس از بازی در چند تئاتر در فیلم سینمایی «یانگ بلاد» نقش نوجوانی را بر عهده گرفت که آرزویش حضور در لیگ ‌هاکی کانادا است. پس از آن وی راهی ‌هالیوود شد و با دریافت 3 هزار دلار در فیلم «لبه رودخانه» بازی کرد که داستان قتل یک نوجوان به دست دوستش بود. کیانو با همین فیلم گام مهمی‌ در راه رسیدن به نقش‌های مهم‌تر برداشت. او در دهه 80 در تعداد زیادی فیلم و سریال تلویزیونی حضور یافت. «روابط خطرناک» با بازی «میشل فایفر» و کیانو ریوز کاندیدای دریافت 4 اسکار شد و 34 میلیون دلار فروخت. «ماجرای عالی بیل و تد» روایتی از سفر دو نوجوان با ماشین زمان به گذشته‌های دور و دیدار با شخصیت‌های مشهور تاریخی بود. موفقیت این کمدی نوجوان‌پسند موجب شد که دو سال بعد قسمت بعدی آن با نام «سفر غیرواقعی بیل و تد» نیز ساخته شود. وجه کمدی این آثار موجب محبوبیت کیانو ریوز شد. او در این سالها از تئاتر دور نبود و در نمایشنامه‌های «طوفان» و «زندگی زیر آب» بازی کرد. کیانو از آغاز دهه 90 میلادی تلاش کرد تا سطح و نوع نقش‌های خود را تغییر دهد. «دراکولای برام استوکر» 82 میلیون دلار فروخت، اما گویش و لهجه کیانو بسیار ضعیف ارزیابی شد. کیانو با بازی در «هیاهوی بسیار برای هیچ» حضور در اثری بر اساس نمایشنامه ای از شکسپیر را نیز تجربه کرد. «بودای کوچک» اثر «برناردو برتولوچی» روایتی از حیات روح پس از مرگ در فرهنگ بودایی با مرور بر سرگذشت سیذارتا بود. کیانو یکی از بازی‌های به نسبت خوب خود را در این اثر نشان داد. او در فیلم پرتعلیق و هیجان‌انگیز «سرعت» با «دنیس‌هاپر» و «ساندرا بولاک» همبازی بود. در فیلم «سرعت» تروریستی اتوبوسی را بمب گذاری کرده که اگر سرعت آن اتوبوس از پنجاه کیلومتر در ساعت پایین‌تر بیاید اتوبوس منفجر می‌شود.

اما این کیانو است که موفق می‌شود پیش از انفجار مسافران را از اتوبوس پیاده کند و تروریست را شکست بدهد. این اثر 120 میلیون دلار فروخت. پس از این فیلم کیانو پیشنهاد دستمزد 12 میلیون دلاری برای بازی در قسمت دوم سرعت را رد کرد و به جمع بازیگران «وکیل مدافع شیطان» پیوست او با دریافت 8 میلیون دلار، رو به روی آل پاچینو ایستاد. در این فیلم کیانو نقش وکیل ماهری را بر عهده داشت که موجب تبرئه موکلین گناهکار خود می‌شود و پس از آن تحت تأثیر القائات شیطانی پاچینو قرار می‌گیرد. دو سال بعد، او در مشهورترین فیلم کارنامه اش یعنی «ماتریکس» بازی کرد. 60 میلیون دلار هزینه ساخت فیلمی ‌در فضا و موقعیت مجازی با جلوه‌های ویژه چشمگیر_ به ویژه در صحنه‌های تیراندازی _ بود. کیانو به خاطر بازی در این اثر علاوه بر دریافت 10 میلیون دلار دستمزد اولیه اش، 35 میلیون دلار نیز از سود گیشه دریافت کرد. فروش فیلم در سطح ایالات متحره 171 میلیون دلار بود. قسمت‌های دوم و سوم فیلم نیز چهار سال بعد ساخته شدند. این بار دستمزد کیانو 15 میلیون دلار به همراه 15 درصد از سود فروش بود. او برای بازی در این قسمت‌ها 200 حرکت نظامی ‌و جنگی را آموخت. فروش دوم 281 میلیون دلار بود و قسمت سوم هم در همان هفته اول اکران در سطح جهان 204 میلیون دلار فروخت و صاحب رکورد بالاترین رقم فروش هفته اول اکران فیلم‌ها در کل تاریخ سینما شد. جالب آن که فروش نهایی این قسمت در ایالات متحده فقط 139 میلیون دلار بود. فیلم بعدی کیانو با نام «بهایی برای پرداخت/ چیزی برای عوض کردن و گرفتن» همراه با بازی «جک نیکلسن» و «دایان کیتن» به فروش 124 میلیون دلاری رسید.

کیانو ریوز در «یک اسکنر در تاریکی» نقش یک مأمور مخفی مبارزه با مواد مخدر را بازی کرد که برای تهیه گزارش مدتی در میان معتادان زندگی می‌کند، اما خودش نیز معتاد می‌شود. کیانو در فیلم «خانه کنار دریاچه» بار دیگر رو به روی «ساندرا بولاک» ایستاد، اما این اثر نیز نتوانست نظرها را به خود جلب کند. او به تازگی بازی در «نگهبان شب» اثر «اسپایک لی» را به پایان برده است. پروژه دیگر او بازی در فیلم «روزی که زمین از حرکت ایستاد» است. این فیلم بازسازی اثر مشهوری متعلق به دهه 50 است. کیانو ریوز تا کنون در 62 فلیم سینمایی و سریال تلویزیونی بازی کرده و مجموع فروش فیلم‌هایش یک میلیارد و 678 میلیون دلار است. گفته می‌شود درآمدهای اصلی و جنبی او از مجموعه فیلم‌های «ماتریکس» 330 میلیون دلار بوده و از این نظر صاحب رکوردی بی‌نظیر است.

زندگی خصوصی کیانو بسیار پر حاشیه بوده است. او به مدت 25 سال پدر خود را ندید. پدرش در دهه 90 به دلیل فروش هروئین به 10 سال زندان محکوم شد، اما پس از گذشت 2 سال به قید ضمانت آزاد شد. خواهرش «کیم» نیز وقتی به سرطان خون مبتلا شد کیانو او را به خانه‌ای مجلل و خوش آب و هوا در‌ هاوایی برد.


کیانو در دو دهه گذشته چهار بار نامزد کرده است که همگی آن‌ها ناموفق بوده اند. نامزد سوم او «جنیفر سایم» دستیار سابق «دیوید لینچ» بود و در آوریل 2001 بر اثر یک سانحه تصادف اتومبیل جان خود را از دست داد. نامزدی این بازیگر با «آتم مکینتاش» نیز در سال 2005 به پایان رسید. دستگیری به دلیل رانندگی در حالت مستی در سال 1993، متوقف کردن اتومبیلش توسط پلیس در فرودگاه لس آنجلس به دلیل عبور از چراغ قرمز در سال 2006 و تصادف با یک عکاس در جنوب کالیفرنیا در مارس 2007 گوشه‌هایی از دردسرهای کیانو ریوز در این سال‌ها بوده است.

این بازیگر 185 سانتیمتری و چپ دست در سال 1995 از سوی مجله امپایر به عنوان هفدهمین ستاره جذاب تاریخ سینما برگزیده شده است. در همین سال مجله People (مردم) نیز او را به عنوان یکی از پنجاه ستاره جذاب سینما معرفی کرد. کیانو، موتورسواری، اسب سواری و موج سواری را بسیار دوست دارد. او صاحب چندین دستگاه موتورسیکلت و همچنان مانند روزهای کودکی‌اش به بازی ‌هاکی علاقه‌مند است. کیانو در دهه نود، عضو موسیقی Dogstar و نوازنده گیتار باس بود. این گروه دو آلبوم «رویای کوچک ما» و «پایان خوش» را در سال‌های 1997 و 2000 به بازار ارائه کرد. کیانو بعدها برای مدت کوتاهی به گروه Becky پیوست. وی در زمینه امور خیریه و کمک به کارگران پشت صحنه فیلم‌ها بسیار فعال است. کیانو صاحب رستورانی در تورنتو است و دو خانه در لس آنجلس و تورنتو دارد. او اغلب در تورنتو سکونت دارد و هیچگاه شهروند ایالات متحده نبوده است. تماشاچیان و مخاطبان سینما کیانو را به عنوان بازیگری درجه اول نمی‌شناسند، اما فیلم‌هایش در سطح جهان بیش از 3 میلیارد دلار فروخته اند.


فیلم شناسی «کیانو ریوز»
یک قدم دورتر( 1985) پرواز، یانگ بلاد، لبه رودخانه (1986) شب قبل، اثر پایدار، شاهزاده پنسیلوانیا، روابط خطرناک (1988) ماجرا عالی بیل و تد، پدر و مادری (1989) تا دم مرگ دوستت دارم، نغمه فردا (1990) مشیت الهی، نقطه گسست، سفر غیر واقعی بیل و تد، آیداهوی خصوصی من (1991) دراکولای برام استوکر (1992) هیاهوی بسیار برای هیچ، بودای کوچک (1993) سرعت ( 1994) جانی پر حافظه، قدم زنی در ابرها (1995) واکنش زنجیره ای، احساس مینه سوتا ( 1996) وکیل مدافع شیطان (1997) ماتریکس، من و ویل (1999) ذخایر، ناظر، موهبت (2000) نوامبر شیرین، توپ بیسبال (2001) احیای دوباره ماتریکس، انقلاب‌های ماتریکس، بهایی برای پرداخت (2003) الی بارکر، کنستانتین (2005) یک اسکنر در تاریکی، خانه کنار دریاچه (2006) نگهبان شب، روزی که زمین از حرکت ایستاد (2008)
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

بیوگرافی ریچارد تیفانی گیر سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 23:28
 ریچارد تیفانی گیر 

متولد ٣١ اگوست ١٩٤٩ فیلادلفیا


ریچارد در دوره راهنمایی با نواختن سازهای مختلف وارد عالم هنر شد. در ١٩٦٧ پس از گرفتن دیپلم متوسطه بورسی ورزشی در دانشگاه ماساچوست در ایمهرست برنده شد. در آنجا فلسفه خواند، اما پس از دو سال درس را رها کرد تا بازیگری پیشه کند. در ١٩٧٣ نقشی در نمایش گریس به دست آورد و سال بعد نقشی در رام کردن زن سرکش بازی کرد. همزمان نقش های کوچکی در فیلم ها و نمایش های تلویزیونی به دست آورد. اولین نقش سینمایی اش را در فیلم گزارش به کمیسر ایفا کرد. پس از بازی در یکی از قسمت های سریال کوجک در ١٩٧٧ با نقش تونی لو پورتو در فیلم در جست و جوی آقای گودبار نقشی قابل اعتنا به چنگ آورد. این فیلم اولین چرخشگاه کارنامه بازیگری ریچارد جوان بود.
یک سال بعد پس از بازی در فیلم روزهای بهشت و دریافت اولین جایزه برای بازیگری از مراسم دیوید دوناتللو، در سفری به نپال با راهبان بودایی و طریقت بودیسم آشنا شد. اتفاقی که بعدها زندگی وی را وارد مسیری تازه کرد. پس از بازگشت نقش هایی جالب در برادوی و هالیوود انتظار او را می کشید. در ١٩٨٠ حضور در نقش اول ژیگولوی آمریکایی او را تا مقام یک ستاره بالا برد. دو سال بعد با فیلم یک افسر و یک آقا زاده به همراه اولین نامزدی گلدن گلاب شهرتی جهانی کسب کرد. نسخه آمریکایی از نفس افتاده در سال بعد، در تکمیل چهره وی به عنوان سمبل مردان جذاب و ******ی زمانه تاثیری بسزا داشت و او را برنده جایزه بهترین بازیگر مرد رقابت های ShoWest کرد. کار با فرانسیس فورد کاپولا در ١٩٨٤-کاتن کلاب- و مایک فیگیس- امور داخلی- از نقاط برجسته کار وی در دهه ١٩٨٠ بود. اما بزرگ ترین اقبال تجاری با فیلم زن زیبا در ١٩٩٠ به سراغش آمد و او را تبدیل به بازیگر/ستاره اول کمدی ها عاشقانه در دهه بعد نمود. زن زیبا دومین نامزدی جایزه گلدن گلاب را برای گیر به دنبال داشت و آغاز دهه نود با انتخاب وی برای بازی در فیلمی از ا******ا کوروساوا-راپسودی در ماه اگوست- همراه بود.
ریچارد گیر در سال های آغازین دهه ١٩٩٠ با سیندی کرافورد-مدل بسیار معروف و بازیگر بعدی- ازدواج کرد. اما این وصلت چند سالی بیشتر دوام نیاورد. گیر همزمان شروع به تهیه کنندگی کرد و فیلم های تحلیل نهایی و سامرزبی را تولید نمود. در ١٩٩٧ برای بازی در فیلم مخمصه چینی جایزه آزادی بیان را از انجمن ملی منتقدان فیلم به دست آورد. در سال ١٩٩٩ و نزدیک به یک دهه بعد از زن زیبا بار دیگر با جولیا رابرتز در یک کمدی عاشقانه-عروس فراری- همبازی شد. فیلمی که ١٥٢ میلیون دلار در گیشه به چنگ آورد و گیر نیز برای حضور در آن ١٣ میلیون دلار دستمزد دریافت کرد. شروع هزاره جدید برای گیر با تصاحب جایزه ویژه یک عمر فعالیت هنری از جشنواره شیکاگو همراه بود. اتفاقی که بی ارتباط با فعالیت های بشر دوستانه این بازیگر ١٧٩ سانتیمتری نبود. گیر که پس از آشنایی با دالایی لاما به بودیسم گرویده بود، بعدها با تاسیس بنیاد گیر قدم های موثری برای پیشگیری و تحقیق برای درمان ایدز برداشت. پس از بازی در فیلم دکتر تی وزن ها به کارگردانی رابرت آلتمن، بازی در فیلم پیشگویی های مرد شاهپرکی دستمزد وی را به ١٥ میلیون دلار رساند. گیر در سال ٢٠٠٢ و در سن ٥٣ سالگی بازی در فیلم از ادرین لین-خیانت کار- را تجربه کرد. فیلمی که بار دیگر قدرت بازیگری وی را به نمایش گذاشت. اما اوج کارنامه وی در همین سال با فیلم موزیکال شیکاگو رقم زده شد. ریچارد گیر در این فیلم رقصید، آواز خواند و در نقش وکیلی شیاد و همه فن حریف بازی ممتازی ارائه کرد که وی را سرانجام به جایزه گلدن گلاب رساند. او برای همین فیلم جایزه بهترین بازی را از انجمن منتقدان رسانه ها و اتحادیه بازیگران نیز به چنگ آورد.
ریچارد گیر سال گذشته در مراسم Hasty Pudding Theatricals به عنوان مرد سال برگزیده شد و بازی اش در فیلم کلک مورد توجه منتقدان و مردم قرار گرفت. سال ٢٠٠٧ برای او با بازی در نقش مامور ارول بابیج در فیلم The Flock آغاز شد و هم اکنون با نمایش میهمانی شکار ادامه دارد. ریچارد گیر هم اکنون فیلم من آنجا نبودم را آماده نمایش دارد و سرگرم کار روی پروژه های هاچیکو و Nights in Rodanthe است. او در سال ٢٠٠٢ با کری لاول ازدواج کرده و صاحب یک فرزند است.
Source : Newwave
فيلم شناسي :
* Hachiko: A Dog's Story (2008)
* Nights in Rodanthe (2008)
* I'm Not There (2007)
* Seraphim Falls (2007)
* The Flock (2007)
* The Hoax (2007)
* The Hunting Party (2007)
* Bee Season (2005)
* The Interpreter (2005)
* Shall We Dance? (2004)
* Chicago (2002)
* Unfaithful (2002)
* The Mothman Prophecies (2002)
* Autumn in New York (2000)
* Dr. T And The Women (2000)
* Runaway Bride (1999)
* The Jackal (1997)
* The Red Corner (1997)
* Primal Fear (1996)
* First Knight (1995)
* Unzipped (1995)
* Intersection (1994)
* And the Band Played On (1993)
* Mr. Jones (1993)
* Sommersby (1993)
* Final Analysis (1992)
* ********** (1991)
* Rhapsody in August (1991)
* Internal Affairs (1990)
* Pretty Woman (1990)
* Miles From Home (1988)
* No Mercy (1986)
* Power (1986)
* King David (1985)
* The Cotton Club (1984)
* Beyond the Limit (1983)
* Breathless (1983)
* An Officer and A Gentleman (1982)
* Reporters (1981)
* **************n Gigolo (1980)
* Yanks (1979)
* Bloodbrothers (1978)
* Days of Heaven (1978)
* Looking For Mr. Goodbar (1977)
* Baby Blue Marine (1976)
* Report to the Commissioner (1975)
* Strike Force (1975
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

وقتي كه كاراكتر رابرت پتينسون، سدريك ديگوري، به طرزي بي رحمانه در هري پاتر و جام آتش كشته شد - و بدين ترتيب طلسم مختصر اما سحرآميز او را در هاگوارتز پايان داد - مي توانست به سادگي مرگ دوره ي حرفه اي او باشد. در عوض، مانند كاتاليزوري براي يك فانتزي بزرگ تر عمل كرد، همچنان كه از نقش كوچك جادوگر به نقش اول ادوارد كالن در فيلمي براساس رمان پرفروش استفني مه ير، توآيلايت، پيش رفت.

پتينسون نه فقط در دو بزرگترين حماسه ي فانتزي در تاريخ سينما نقش آفريني كرده - كه موفقيتي عظيم براي هر بازيگر بلند پرواز به حساب مي آيد- بلكه به يكي از داغ ترين ستاره هاي جوان هاليوود تبديل شده و مورد توجه دختران جواني قرار گرفته كه او را تحسين مي كنند.

از اين رو، زندگي او به چرخه اي از طرفداران توآيلايت كه ديوانه اش هستند و بيرون خانه اش پرسه مي زنند، عكاساني كه در پي شكار هر حركت او هستند و كساني كه هرگاه در مكان هاي عمومي ظاهر مي شود از او فيلم مي گيرند بدل گشته. اين مخمصه ايست كه او در تلاش است با آن كنار بيايد.

او درحالي كه سرش را با ناباوري تكان مي دهد، مي گويد: "هر موقع كه مي رم بيرون، فرقي نداره كه كجا هستم، مردم كاملا مي زنه به سرشون! اين نمي تونه واقعي باشه. وقتي كه اين كار رو شروع كردم، مي دونستم كه كتاب ها توي آمريكا مهم و بزرگ هستن، اما هنوز اينكه همه چيز چقدر داره بزرگتر مي شه متعجبم مي كنه! هر وقت جنبه هاي فيزيكي اي كه ايجاد كرده رو مي بينم، مثل طرفدارهايي كه وحشي مي شن، مغزم نمي تونه پردازشش كنه، آخه خيلي عجيبه."
پتينسون به ياد مي آورد: "يكي از عجيب ترين روزها وقتي بود كه فيلم برداري ماه نو رو توي اين دبيرستان، در كانادا شروع كرديم. مدرسه هنوز باز بود، واسه همين بچه ها همه جا بودن. اون صحنه اي رو گرفتيم كه فقط داريم توي راهروها قدم مي زنيم اما، بعد از هر برداشت، تمام بچه ها شروع مي كردن كف زدن. خيلي غير عادي بود - يكي از عجيب ترين روزها."
اما علارقم علاقه ي او به حماسه ي توآيلايت و كاراكترش، پتينسون اصرار دارد كه در آخر از سپردن هردو به گور خوشحال مي شود. هم چنين، چندان از داشتن ويژگي خون آشامي در خودش خوشش نمي آيد.

"وقتي بهش فكر مي كني، خون آشام بودن يعني اينكه بايد مردم رو بكشي و از خونشون تغذيه كني، اما همه ي چيزي در ازاش مي گيري اينه كه بتوني واقعا سريع بدوي، يا چيزها رو بندازي اين ور اون ور. چندان معامله ي خوبي نيست.

تا ابد زنده بودن هم همين جوريه. تحت هيچ شرايطي، همچين چيزي رو نمي خوام. فكر نمي كنم هيچ كسي بخواد، مي خوان؟ مثلاً خاله ي خيلي خوب من.

اون 97 سالشه و زن خيلي، خيلي بامزه ايه اما هروقت كه باهاش حرف مي زنم مي گه: 'دفعه بعد كه اومدي منو ببيني، مي شه لطفا يه كمي زهر برام بياري؟' منم مي گم: 'آره، باشه' چون مي فهمم چي مي گه. زندگي براي هميشه؟ فكر نكنم چيزي بدتر از اين هم وجود داشته باشه..."

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

بیوگرافی رابرت پتینسون - Robert Pattinson سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 23:3
رابرت پتینسون


نام شناسنامه ای :رابرت توماس – پتینسون Robert Thomas-Pattinson

قد: یك مترو هشتاد و پنج سانتی متر (1.85 m)

رابرت پتینسون (به انگلیسی: Robert Pattinson) (زاده ۱۳ مه ۱۹۸۶ در لندن) بازیگر، مدل و نوازنده انگلیسی است و بخاطر ایفای نقش ادوارد کلن در فیلم سینمایی گرگ و میش ستوده شد.


مادرش کلر در آژانس مدل کار می‌کرد و پدرش ریچارد صادرات ماشین از کشور آمریکا داشت. او فعالیت خود را از تئاتر بازیگران آماتور بارنرز شروع کرد , بعد از کسب تجربه کافی او توانست وارد حرفه بازیگری شود .

او از طریق آژانسی که تهیه کنندگی فیلم Tess of the D'Urbervilles را بر عهده داشت توانست وارد دنیای حرفه‌ای بازیگری شود . رابرت دو خواهر دارد به نام های ljzzy وvictoria که لیزی 23 ساله است و دریک گروه موسیقی کار میکند و ویکتوریا 25 ساله و در کار تبلیغات است.

رابرت در سال ۲۰۰۴ به عنوان نقش دوم در مجموعه‌ای تلویزیونی-سینمایی به عنوانRing of the Nibelungs بازی کند که بعدها نقش او حذف شد. سپس در فیلم هری پاتر و جام آتش نقش سدریک دیگوری را ایفا کرد. که بازی او بسیار ستوده شد و برخی معتقدند که بازی او در گرگ و میش مدیون حضورش در هری پاتر بوده است. رابرت در نقش ادوارد کالن در فیلم سینمایی گرگ و میش ایفای نقش کرد ادوارد خون آشام ۱۰۹ ساله‌ای است که از اینکه تبدیل به هیولا شود متنفر است بخاطر همین از خون حیوانات تغذیه می‌کند نه از خون آدم‌ها. و عاشق دختر نوجوانی به اسم بلا می‌شود.

او در نقش سالوادور دالی نقش اصلی فیلم خاکستر کم (Little Ashes) و همچنین در فیلم چگونه باشی که یک کمدی انگلیسی است, ایفای نقش کرده است.


زندگي نامه:

رابرت توماس- پتينسون در لندن (انگلستان)در 13 مي 1986 به دنيا آمد. او از موسيقي بسيار لذت مي بره و آهنگسازه بسيار عالي است , و در نواختن پيانو و گيتار بسيار خوب كار ميكند. او تحصيلات خود را در مدرسه ملي هارودين گذراند, همچنين او دو خواهر بزرگتر از خودش دارد به نامهاي ليزي كه 25 ساله است ودر گروه موسيقي اورارا(Aurora) فعاليت دارد و ديگري به اسم ويكتوريا كه 27 ساله ودر تبليغات كار ميكند.

وقتي كه رابرت فقط 15 سال داشت, شروع به بازيگري در سطح آماتور با كمپاني تئاتر بارنس(Barnes Theatre Company) كرد و اولين فيلمهاي او شامل: "حلقه در نيبلونگس" (كه يك مجموعه تلوزيوني بود)محصول سال 2004 بود, و "آتش پوچ" اثري از رودي كرالي در همان سال مي توان اشاره كرد. البته رابرت در 2003 براي نقش تقريبا مهم سدريك ديگوري براي قسمت چهارم هري پاتر تست داد وقبول شد ولي فيلم در سال 2005 اكران شد. او در ميان 3 هزار نفري كه براي نقش ادوارد كالن در فيلم گرگ و ميش تست دادند توانست با سر بلندي بيرون بيايد و در فيلم بود كه ديگر رابرت جهاني شد.

رابرت جدا از عالم سينما, به ورزشهاي فوتبال, اسكي بازي و اسنوبرد علاقه دارد و الگوي بازيگري او جك نيكلسون ميباشد.

او در سال 2008 (بهد از گرگ وميش) توانست عنوانهاي جالب توجه دست پيدا كنه:

از اسم او در ياهو به عنوان قهرمان هاي تاپ ياد شد, از اسم او در مجله رولينگ استون به عنوان چهره جذاب ماه ياد شد و.......


به در خواست مهسا خانم امیدوارم که لذت برده باشید.


نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

بیوگرافی جسیکا آلبا سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 18:16

نام کامل: JESSICA MARIE ALBA

 نام مستعار:SKY ANGEL

تاریخ تولد: 29 آپریل 1981.

محل تولد: کالیفرنیای امریکا.

شغل: بازیگر.

علت شهرت: ایفای نقش در سریال DARK ANGEL.

قد: 170 سانتی متر.

 نام پدر:MARK ALBA---شغل: ارتشی---مکزیکی تبار.

 نام مادر:CATHY ALBA---خانه دار----فرانسوی تبار.

برادر:JOSHUA

دوست پسر:MICHAEL WEATHERLY

 

در سـال 2001 آشنا شده و در سال 2003 از یکدیگر جدا شدند. تحصیلات:دارای دیپلم متوسطه از دبیرستان کلارمونت. بیوگرافی: جـسیـکا در یــک خـانـواده ارتشـی پـرورش یـافـت. وی از 5 سـالگی شیفـته بازیگری بود. جسیکا از سن 11 سالگی در کـلاسـهـای بازیگری شرکت میکرد. وی در کودکی دختر بسـیـار شـلوغ و سرکشی بود.

 

نخستین ایفای نقش وی در سـریـال FLIPPER در سال 1995 صورت گـرفـت.

 

سـپس در نقش آفرینی در سریال DARK ANGEL به شهرت دست یافت.

 

فیلمهایی که وی در آنها ایفای نقش کرده:

 

Sonic (2006)

 

 Fantastic Four (2005)

 

 Into the Blue (2005)

 

 Sin City (2005)

 

 Honey (2003)

 

 The Sleeping Dictionary (2003)

 

 Dark Angel (VG) (2002)

 

 Dark Angel (series) (2000)

 

 Paranoid (2000)

 

 Idle Hands (1999)

 

 Never Been Kissed (1999)

 

 P.U.N.K.S. (1999)

 

 Too Soon for Jeff (1996)

 

 Flipper (series) (1995)

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

بیوگرافی لئوناردو دي کاپريو سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 18:12

تاريخ تولد:۱۱ نوامبر1972 مکان تولد: هاليوود کاليفرنياي امريکا لئوناردو دی کاپریو ،پدیده چند سال اخیر هالیوود که به سرعت پله های شهرت و محبوبیت را راطی کرد ، در یازدهم نوامبر 1972 به دنیا آمد . او بازیگری را در سال 1991 و با حضور در فیلم در موجودات 3 شروع کرد و بعد از فیلم پویزن آیوی در سال 1993 ادامه داد و بعد از این دو نقش کوتاه بود که بخت به او روی کرد و هنگامی که برای بازی فیلم زندگی این پسر تست داد و توجه رابرت دنیرو جلب کرد و برای بازی در این فیلم انتخاب شد .

 

به این ترتیب لئوناردو نه تنها نخستین نقش قابل توجهش را در فیلم مطرح بدست آورد بلکه این فرصت را هم پیدا کرد تا در برابر بازیگر محبوبش ، رابرت دنیرو قرارگرفته و از او بسیار بیاموزد . او بلافاصله بعد از این فیلم برای ایفای نقش برادر عقب افتاده جانی دپ در فیلم چه چیز گیلبرت را می خورد ؟ انتخاب شد لئو برای ایفای این نقش چهار روز خودش را دریک بیمارستان روانی زندانی کرد و تلاش زیادی برای اجرای بهتر آن انجام داد که حاصل بازی درخشانش نامزدی جایزه اسکار و گلدن کلاب بهتربن بازیگر نقش مکمل بود.

 

 بسیاری این فیل را درخشانترین کار او در بین 13فیلمی که تا به حال بازی کرده می دانند .او پس این علیرغم اعتباری که نامزدی جایزه اسکار برایش به ارمغان آورده بود چند سالی در دوران افول را می گذراند و درچند فیلم بی ارزش و کم فروش ظاهر شد که در این تنها استثنا فیلم چابک دست مرده ساخته سم ریمی (1996) است . او در این فیلم نقش هفت تیر کش جوانی را در برابر شارون استون بازی می کند و در اواخر فیلم توسط پدرش که کلانتر است (جین هکمن) کشته می شود .

 

 شارون استون او را برای بازی در این فیلم پیشنهاد کرد و اولین رویکرد او به سینمای تجاری هالیوود است که به فروشش هم کمتر از حد انتظار بود. در سال 1996 بار دیگر رابرت دنیرو به سراغ دیکاپریو می آید . اوکه تنها تهیه کننده فیلم اتاق ماروین است در آن بازی هم می کند ، نقش یک جوان شرور و غیر قابل کنترل را به او پیشنهاد می کند این فیلم یکی ار کارهای قابل توجه لئو است که در برابر بزرگانی چون مریل استری ،دایان کیتون و دنیرو بازی درخشانی ارائه داد. سرانجام در سال 1997 لئو دو بازی در دو فیلم رومئو و ژولیت شکسپیر و تایتانیک تبدیل به محبوبترین و گرانترین بازیگر جهان می شود .

 

 رومئو و ژولیت اثر غیر متعارف و برداشتی پست مدرنیستی ازداستان معروف شکسپیر است که در یمن کارگردانی خوب، ساختار کلپ وار و مدرن و بازی خوب لئوو کلر دنیز به موفقیت زیادی رسید. هنوز موج موفقیت این فیلم فروش نکرده بود که تایتانیک جیمز کامرون عالم سینما را زیر و رو کرد. لئو در کنار کیت وینسلت تصویر حماسه عظیم کامرون شد تا با استفاده از موفقیت فراوان هنری و تجاری فیلم به اوج برسد . دیگر تمام جهان لئو را می شناختند و تنها نام او کافی بود که میلیونها نفر را به سالن های سینما بکشد . پس از تایتانیک لئو کم کار شد و اواخر سال 1997 فیلم مردی با نقاب آهنین اکران شد که فیلمی متوسط بود .

 

دیکاپریو هم علی رغم بازی در دو نقش تقربیبا متضاد بازی متوسط داشت. یکی از آخرین فیلم های دیکاپریو شهرت ساخته وودی آلن است. او در این فیلم نقش کوتاه یک بازیگر جوان و محبوب هالیوودی را دارد که به نوعی هجو خود اوست . به هر حال حتی با وجود شکست نسبی دو فیلم آخرش او هنوز در اوج است و تبدیل به اولین بازیگری شده است که دستمزدی بالای 20 میلیون دلار به او پیشنهاد شده است، آن هم با این سن و سال کم دستمزد خاطرات بسکتبال سال ۹۵ مبلغ ۱ ميليون دلار تايتانيک سال ۹۷ مبلغ ۵/۲ ميليون دلار ساحل سال ۲۰۰۰ مبلغ ۲۰ ميليون دلار دارودسته هاي نيويورک سال ۲۰۰۲ مبلغ ۱۰ ميليون دلار به اضافه درصدي از فروش اگه مي توني منو بگير ۲۰۰۲ مبلغ ۲۰ ميليون دلار کيت وينسلت او گفته: دي کاپريو عين بچه هاست ولي تا با او صحبت نکنيد حس نمي کنيد

 

بزرگ شده جمله معروف: مردم مي خواهند تو را ديوانه ببينند? انها نمي خواهند قهرمان مشاهده کنند? انچه انها مي خواهند سقوط توست. اولين فيلم: نقش جاش در کريترز۳ سال ۱۹۹۱ اخرين فيلم:پروژه هنوز نامگذاري نشده اسکندر(۲۰۰۵) از فيلم ها:گيلبريت گريپ چه خورد ؟ چابک دست مرده٬ مردي با نقاب اهنين٬ شهرت٬ رمئو ژوليت به ياد ماندنيترين نقش: نقش جک در تايتانيک مقابل کيت ينسلت (۱۹۹۷)

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

بیوگرافی ژان رنو سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 17:47

تاریخ تولد: 30 جولای 1948 محل تولد: کازابلانکا

 

● دور از وطن (ژان مورینو جیمننز رنو) در ۳۰ جولای ۱۹۴۸ در كازابلانكا از والدین اسپانیایی - فرانسوی به دنیا آمد.والدینش برای فرار از جنگ حكومت فاشیستی فرانسیسكو فرانكو به مراكش مهاجرت كردند. عده‌ای از اعضای خانواده آنان در جنگ كشته شدند، لذا آنان برای نجات از جنگ به مراكش رفتند. در آن هنگام مادر )ژان> باردار بود و ژان در مراكش به دنیا آمد. ژان زیرنظر مادرش زبان فرانسه و تحت تعلیمات پدرش زبان اسپانیایی را آموخت. علاوه بر این در مدرسه نیز به آموزش زبان انگلیسی پرداخت.)ژان> دوران دبستان را در مراكش به پایان رساند.

 

او به توصیه مادرش به سوی فرانسه عزیمت كرد تا در آنجا بتواند پله‌های ترقی را یكی پس از دیگری طی كند. در ۱۲ سالگی به فرانسه مهاجرت كرد و برای دریافت تابعیت فرانسه به اجبار وارد ارتش شد. او در آنجا احساس كرد كه به بازیگری در تئاتر علاقمند است، لذا در بخش نمایشی ارتش مشغول به اجرای نمایش‌های متعدد شد و روز به روز علاقه‌اش به بازیگری فزونی پیدا كرد. او توانست تجربیات زیادی در زمینه نمایش در ارتش مارسی فرانسه كسب كند.

 

● ورود به سینما بعد از اتمام خدمت سربازی به پاریس رفت و در سال ۱۹۷۰ نقشهای كوچكی در تئاتر و تلویزیون در دست گرفت. چند كارگردان تلویزیونی به استعداد وی پی بردند و او را تشویق به تحصیل در زمینه بازیگری كردند. ژان روزها در استودیوی تلویزیون كار می‌كرد و عصرها به كلاس آموزش بازیگری می‌رفت، تا سرانجام در سال ۱۹۷۱ با ایفای نقش كوچكی در فیلمی كوتاه به دنیای سینما راه یافت. این نقش كوتاه و پیش پا افتاده سبب ایجاد اعتماد به نفس در وی شد. از سویی دیگر شانس به او روی آورد و )لوك بسون‌> یكی از كارگردانان و بازیگران معروف آن دوران با وی دوست شد و(ژان) را در فیلم‌هایش قرار داد. فیلم (گربه‌ها)، (زیرزمین) یا (مترو) را در سال ۱۹۸۵ با همكاری لوك‌بسون بازی كرد و ستایش فراوانی را برای خود به همراه داشت. در سال ۱۹۸۸ بار دیگر (بسون) در فیلم (آبی بزرگ) ژان رنو را به كار می‌گیرد. در واقع این اولین نقش بزرگ رنو محسوب می‌شد. رنو به شهرت رسید. بعد از بازی در (آبی بزرگ) دیگر كارگردانان گویی رنو را كشف كرده باشند به او چند پیشنهاد دادند. وی در سال ۱۹۹۰ فیلم (نیكیتا) را بازی كرد. به دنبال آن در فیلم (صدا) به سال ۱۹۹۲ و (پرواز از محكمه) هنر خود را نشان داد.

 

● موفقیت بزرگ فیلم(لئون) در سال ۱۹۹۴ موفقیت بزرگی را به دنبال داشت. این فیلم یكی از موفق‌ترین و پرفروش‌ترین فیلمها در تاریخ سینمای فرانسه محسوب می‌شد. البته این فیلم طیف خشونت را به دنبال داشت و ۲۳ دقیقه از فیلم حذف شد تا خشونت آن كم شود. رنو در سال ۱۹۹۵ با بازی در فیلم (ماموریت غیرممكن) مورد نقد منتقدان زیادی قرار گرفت اما موفقیت فیلم در نظر مردم چشمگیر بود. ● بسوی هالیوود رنو در سال ۱۹۹۷ به سوی هالیوود راه افتاد و سعی كرد تا تماشاگران آمریكایی را با ذوق و استعداد خود در زمینه‌های فیلمهای كمدی جلب كند. اما تماشاگران او را در نقش‌های اكشن می‌پذیرفتند. از این رو در سال ۱۹۹۸ با بازی در (گودزیلا) علاقه همگان را به خود جلب كرد، یكی از شانس‌هایی كه در هالیوود آورد همكاری با رابرت دنیرو در فیلم )رونین> بود.

 

او دوباره به فرانسه بازگشت ولی هالیوود به دنبالش بود، بدین ترتیب در سال ۲۰۰۰ فیلم (رودخانه ارغوانی) را در هالیوود بازی كرد. رنو می‌خواست استعداد خود را در نقشهای كمدی بیازماید. او در سال ۲۰۰۲ در كنار (ژرار دیاردیو) اسطوره بازیگری در سینمای امروز فرانسه قرار گرفت و حاصل آن یكی از بهترین كمدی‌های فرانسوی به نام )روبی و كوئنتین> بود. این فیلم نه تنها در فرانسه، بلكه در آمریكا مانند بمب صدا كرد و جزو پرفروش‌ترین فیلمهای دنیا قرار گرفت. یكی از فیلمهای جدید (رنو) را می‌توان )پلنگ صورتی> نامید.

 

همچنین او با بازی در فیلم (كد داوینچی) در نقش بازرس بزوفاچی براساس كتاب جنجال‌برانگیز(دن براون) امسال به نمایش در آمد، او در این فیلم همبازی (تام هنكس) خواهد بود.از فیلمهای اخیر )ژان رنو> كه به نمایش در آمد (امپراطوری گرگها) در سال گذشته بود، رنو برای بازی در آن یك و نیم میلیون یورو دستمزد گرفت.گفتنی است یكی از بهترین فیلم‌های رنو بازی در فیلم (ببر و برف) به كارگردانی (روبرتو بنینی) كه كمدین معروف ایتالیایی نیز در آن حضور داشته بود. همچنین وی اخیرا موافقتش را برای ایفای نقش در فیلم (پسران پرواز) اعلام كرده است. بودجه این فیلم ۱۰ میلیون دلار است و در زمان جنگ دوم جهانی اتفاق افتاده است.

 

 او چهار فرزند دارد. (ژان رنو) دو بار ازدواج كرد و ثمره هر ازدواج او دو فرزند است ... اولین ازدواجش در سال ۱۹۷۶ با (جنویو) بود كه در سال ۱۹۷۸ صاحب یك دختر به نام ساندرا و یك پسر به نام مایكل در سال ۱۹۸۰ شد.این ازدواج پایان خوشی به همراه نداشت. مسافرت‌های متعدد (ژان رنو) به ایتالیا و فرانسه شكایت همسرش را در پی داشت، لذا این ازدواج به جدایی ختم شد.ژان در سال ۱۹۹۴ با (ناتالی دیسكیویز) مدل ایتالیایی ازدواج كرد و در سال ۱۹۹۶ پسرش (تام) و دو سال بعد دخترش (سرنا) به دنیا آمد.ژان یك خانه مجلل و باشكوه در پاریس و یك خانه در بهترین نقطه لس‌آنجلس دارد. ▪ گفتگو با لس‌آنجلس تایمز چندی پیش لس‌آنجلس تایمز گفتگویی با وی انجام داد كه در ذیل خواهید خواند.

 

● نظر شما درباره نقشهای اكشن چیست؟ رنو: من شخصا انسانی رومانتیك هستم و روحیه‌ای طنزگونه دارم. حتی همیشه ترجیح می‌‌دهم در فیلمهای كمدی ایفای نقش كنم. به نظرم بازی در فیلمهای كمدی مشكل‌تر از بازی در فیلمهای اكشن است اما این روزها فیلمهای اكشن طرفدار بیشتری میان مردم دارد به ویژه آمریكایی‌ها، فیلمهای اكشن را بهتر می‌‌پسندند. من هم یك هنرپیشه هستم و باید طبق دیالوگها عمل كنم. حتی از دست زدن به اسلحه هم خوشم نمی‌آید. البته باید بگویم كه تیراندازی و هدف گرفتنم بسیار خوب است، زیرا در ارتش چندین دوره را گذرانده‌ام اما نه از اسلحه خوشم می‌آید و نه از شكار كردن.

 

● آیا حقیقت دارد كه در فیلم ماتریكس نقش پیشنهادی را نپذیرفتید... رنو: بله، زیرا برای فیلمبرداری مجبور بودم، همراه چهار فرزندم به استرالیا بروم و مدتی را در آنجا زندگی كنم كه این برایم غیرممكن بود. لذا بازی در نقش مامور مخفی در فیلم ماتریكس را نپذیرفتم.

 

● نظرتان درباره بازی با تام كروز و رابرت دنیرو چیست؟ رنو: من از رابرت دنیرو آموخته‌های زیادی یاد گرفتم و تجربیات زیادی كسب كردم. وقتی یك بازیگر ناشی با عده‌ای ماهر و حرفه‌ای بازی كند واقعا لذت می‌‌‌‌برد و كار به سرعت و با موفقیت به پایان می‌‌‌‌رسد. بازی در فیلم با عده‌ای هنرمند حرفه‌ای همچون بازی در میدان تنیس است. اگر بازیكن طرف مقابل خوب و حرفه‌ای باشد، آن بازی برای تماشاگران دلچسب خواهد شد.

 

● نظرتان درباره مطالعه چیست؟ رنو: مطالعه كتب در زمینه‌های مختلف بستگی به ذائقه و معلومات فرد دارد، به نظر من مطالعه كتاب، انسان را به بالاترین مقام‌ها خواهد رساند. همین كه با علم روز آشنا شوی بهترین و والاترین ارزش را دارد.كتاب می‌تواند رسانه مكتوب خوبی باشد و سینما و تئاتر نیز می‌تواند یك رسانه تصویری مفید، به شرطی كه مفهوم و متن كتاب و یا فیلمنامه غیراخلاقی نباشد.

 

● قدم بعدی در زندگی شما چیست؟ رنو: می‌‌‌خواهم از بازیگری كنار بكشم چون به اندازه كافی پول دارم. می‌‌‌خواهم بقیه عمر خود را در كنار خانواده‌ام باشم. امروزه سیل پیشنهادها به سوی من سرازیر است از هالیوود، فرانسه و ایتالیاا اما خسته شده‌ام می‌‌خواهم به استراحت بپردازم. شاید مدتی بعد از استراحت و فارغ بودن از كار بار دیگر خواهان فعالیت در عرصه سینما شوم اما اكنون نیاز به استراحت دارم.

 

● فیلم‌شناسی ژان رنو مارگارت، كدداوینچی، پسران پرواز، پلنگ صورتی، ببر و برف، امپراطور گرگها، هتل رواندا، رودخانه كریسمون، روبین، گودزیلا، ماموریت غیرممكن، لئون، پرواز از محكمه، صدا، نیكیتا، آبی بزرگ، زیرزمین یا مترو و گربه‌ها. همچنین ژان رنو در ساخت، تهیه و صداگذاری فیلمهای (پلی‌استیشن)۲ نیز فعال بوده است.

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

بیوگرافی دنزل واشنگتن سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 17:44

دنزل واشنگتن در 28 دسامبر 1954 در مانت ورنون نيويورك در يك خانواده مذهبي به دنيا آمد. بعدها با تولد برادر كوچك‌ترش خانواده آنان 5 نفره شد زيرا دنزل يك خواهر بزرگ‌تر از خودش نيز داشت. پدرش روحاني و مادرش آرايشگر بود. او خودش درباره محل زندگي دوران كودكي‌اش مي‌‌گويد: در محله ما همه جور آدم از اسپانيايي گرفته تا مكزيكي و ايرلندي و چيني پيدا مي‌‌شد.

 

 لذا در اين محله با چند فرهنگ مختلف رشد يافتم و چيزهاي بسيار زيادي از زندگي آدم‌هاي اطرافم آموختم. دنزل از همان دوران كودكي اولين گرايش‌هاي آينده‌اش را جستجو كرد و به كارهاي نمايشي علاقمند شد. او درباره آن دوران مي‌‌گويد: از پدرم و شغلش تكيه بر قدرت خداوندي را آموختم و ساعاتي را كه در سالن آرايشگاه مادرم مي‌‌گذراندم داستان‌هايي مي‌‌شنيدم كه من را عاشق قصه‌گويي مي‌كرد.وقتي دنزل، 12 سال داشت، پدر و مادرش از هم جدا شدند و دنزل و خواهر بزرگترش به مدرسه شبانه‌روزي فرستاده شدند. دنزل علاقه زيادي به تحصيل در دانشگاه داشت، لذا پس از پايان دوران مدرسه وارد دانشگاه فوردهام شد و در سال 1977 در رشته روزنامه‌نگاري از اين دانشگاه ليسانس گرفت.

 

او همچنين در يك دانشكده تئاتر درس تئاتر مي‌‌خواند و در چندين نمايش در نقش‌هاي شخصيت‌هاي شكسپير روي صحنه آمد. البته اولين تجربه‌هاي نمايشي او بازي در تئاترهاي دانشجويي بود كه وي را به سوي دانشكده تئاتر كشانيد. او نه تنها در دانشگاه فوردهام بلكه در دانشكده تئاتر با بالاترين نمره فارغ‌التحصيل شد.دنزل همزمان با تحصيل، براي اينكه خرج خود و خواهرش را درآورد در كتابخانه و رستوران دانشگاه كار مي‌كرد. پس از فارغ‌التحصيلي به سانفرانسيسكو رفت و از آمريكا يك بورس گرفت و پس از پايان يك دوره يك ساله، نقش‌هاي متفاوتي در برنامه‌هاي مختلف تلويزيوني بر عهده گرفت.

 

سيماي جذاب دنزل واشنگتن سبب شد كه طرفداران زيادي پيدا كند و از همه مهم‌تر، اين كه او توانايي بازي در نقش‌هاي مختلف را داشت، تلويزيون از او در سريال‌هاي گوناگون استفاده مي‌‌كرد. يكي از بهترين سريال‌هايي كه در آن دوران دنزل در آن نقش‌آفريني كرد و از به ياد ماندني‌ترين بازي‌هاي او شد، سريالي بود كه از سال 1981 به مدت 6 سال پخش شد و دنزل در آن نقش دكتر چندلر را بر عهده داشت. او با استعداد زيادي كه در عرصه بازيگري داشت در ميان آمريكايي‌ها به شهرت و محبوبيت رسيد.

 

دنزل با چنين تجربه فراواني، نقش‌آفريني در سينما را آغاز كرد و با همان فيلم نخستينش توجه همه را به خود معطوف كرد. فيلم‌هاي حرفه‌اي او از همان سال‌ها به يكي از شخصيت‌هاي معروف هاليوود تبديل شد. او با بازي در فيلم (ويلما) به شهرت رسيد. در واقع دنزل تا به امروز در 45 فيلم هنرنمايي كرده است. بطور كلي دنزل از فعال‌ترين بازيگران سينماي هاليوود است.

 

دنزل در سال‌هاي ابتدايي دهه 90 در سه فيلم (اسپايك‌لي)حاضر شد. در كارنامه حرفه‌اي اين بازيگر آثار شاخصي به چشم مي‌‌خورد، از جمله (افتخار)، (مالكوم ايكس)، (پرونده پليكان)، (كلكسيونراستخوان)، (جاني‌كيو) و (آزادي فرياد.) او در سال 1993 در فيلم‌هاي (گوش‌هاي خرگوش) ايفاي نقش كرد و مورد تاييد كارشناسان هنري هاليوود قرار گرفت. در مجموع دنزل را مي‌‌توان از فعال‌ترين بازيگران دهه 90 ياد كرد. او در آن دوران فعاليت‌هاي چشمگيري داشت. وي در طول اين دهه در 22 فيلم نقش آفريني كرد.

 

او در سال 1996 براي بازي در فيلم (جسارت در زير آتش) يك ميليون دلار دستمزد دريافت كرد. واشنگتن در سال 2002 براي اولين بار به پشت دوربين رفت و موفق شد كه عنوان كارگرداني فيلم خوب و ارزنده (آنتوان فيشر) را از آن خود كند. اين فيلم آغازي بر شكل‌گيري دوران حرفه‌اي واشنگتن كارگردان بود. نا‌گفته نماند كه تلاش‌هاي پيوسته و مداوم دنزل در عرصه سينماي هاليوود بي‌‌نتيجه و بي‌‌اثر نبوده است و براي او فهرست بلند بالايي از جوايزي كه دريافت كرد يا نامزد دريافت آنها بود باقيمانده است.

 

جوايز و افتخارات جوايز و افتخارات زيادي در كارنامه بازيگري او به چشم مي‌‌خورد.

 

1988، بهترين بازيگر نقش دوم براي فيلم افتخار 1989

 

، بهترين بازيگر نقش اول براي فيلم پرونده پليكان و جايزه اول از سوي انجمن منتقدان نيويورك

 

1991، بهترين بازيگر براي فيلم مالكوم ايكس

 

1992، نامزد بهترين بازيگري در ژانر رمانس براي فيلم مالكوم ايكس

 

 1999، بهترين بازيگر در ژانر رمانس براي فيلم هاريكون

 

 2000، مدال نقره بهترين بازيگر براي فيلم هاريكون

 

 2001، نامزد بهترين بازيگر در ژانر رمانس براي فيلم روز تمرين

 

 2001، بهترين بازيگر براي فيلم روز تمرين زندگي شخصي دنزل واشنگتن كه نيم قرن اول زندگي‌اش را پشت سر گذاشته حال در سن 52 سالگي در لس آنجلس در يك خانه ويلايي در كنار همسر و چهار فرزندش زندگي مي‌‌كند.وي در زندگي خانوادگي‌اش نيز آدم موفقي به شمار مي‌‌رود. او و (پائولتا) همسر جوانش چندين سال پيش با يكديگر ازدواج كردند.

 

ثمره اين ازدواج چهار فرزند به نام‌هاي جان، كايتا و دوقلو‌هايي به نام‌هاي مالكوم و اليوياست. واشنگتن مي‌‌گويد: (بازي در سينما به معناي زندگي كردن نيست اين چهار بچه همه زندگي من را به خود اختصاص داده‌اند آنها هميشه در اولويت بوده‌اند، به راستي اگر من يك خانواده نداشتم، تعطيلات آخر هفته را چگونه سپري مي‌‌كردم؟) گرچه چندي پيش شايعاتي درباره رابطه دنزل واشنگتن و سانا لاتان ساخته شد.

 

(سانالاتان) هنر‌پيشه آمريكايي از شنيدن تهمت‌هايي كه او را به دنزل واشنگتن نسبت مي‌‌دادند بسيار برافروخت و گفت ما هر دو هنر‌پيشه هستيم و فقط با يكديگر در فيلم <خارج از زمان> ايفاي نقش كرديم اما متاسفانه روزنامه (اخبار روزانه نيويورك) شايعاتي را ساخته است. اين شايعه‌ها تنها به اين دليل بوجود آمده كه ما تنها در يك فيلم عاشقانه بازي كرده‌ايم. مردم شايعه كرده‌اند كه من باردار هستم. بعضي از آنها به مادرم گفته‌اند من فرزند واشنگتن را در شكم دارم اما وكيل دنزل خبر جدايي دنزل را شايعه خواند و گفت: او زندگي خوبي دارد و با همسر و چهار فرزندش در صفا و صميميت زندگي مي‌‌كند.

 

هديه دنزل دنزل واشنگتن مبلغ 25 هزار دلار به برنامه كمك به ساكنين كوهستان راكي اهدا كرد. اين مبالغ اهدا شده براي خريد وسايل گرمايي است. اين بازيگر 52 ساله خبر اهداي اين مبلغ را طي مراسمي در دانشكده وسليمان در شمال كارولينا اعلام كرد. اين مبلغ بزرگترين هديه‌اي است كه طي نوزده سال گذشته يعني از زمان افتتاح برنامه كمك زمستاني به كوه‌هاي راكي ارائه شده است.

 

بنا به گفته مقامات رسمي، اين هديه حاصل دوستي واشنگتن با (هرمان پون) يكي از اهالي (كوهستان راكي) و مربي دوران دبيرستان دنزل است. او از اينكه چنين كمكي را به اهالي كوهستان راكي كرده است احساس شادي و افتخار مي‌كند.

 

و فيلم‌هاي او...

 

دنزل واشنگتن تا كنون در اين فيلم‌ها ايفاي نقش كرده است:

 

مردي در آتش، روز تمرين، تيتان‌ها، نمايش ژوليوس سزار، خودي، كانديد منچوري، غول‌ها را به ياد داشته باش، بازگشت سوپر فلاي، مالكوم‌ايكس، هاريكون، گريه براي آزادي، افتخار، داستان يك سرباز، استيو بيكو، پرونده پليكان، كلكسيونر استخوان، جاني كيو و... گر چه جز اينها در سريال‌هاي مختلف تلويزيوني هم ايفاي نقش كرده است.

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

دنزل واشنگتن - مردی به رنگ ارغوان سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 17:41
سینمای ما - دنزل هز واشنگتن دوم (کارگردان و بازیگر آمریکایی) در 28 دسامبر 1954 بدنیا آمد. از دهه نود با حضورش در فیلم‌های مختلف و با به تصویر کشیدن زندگی واقعی بعضی از شخصیت‌ها همچون استیو بیکو، مالکوم ایکس، رابین کارتر، میلیون بی تالسون، فرنک لوکاس و هرمن بون توجهات بسیاری به سوی خود برانگیخت.
تا به حال 3 جایزۀ گلدن‌گلاب و 2 جایزۀ آکادمی به دنزل تعلق گرفته است. او بعد از سیدنی پواتیه دومین شخصیت برجسته و قابل توجه آمریکائی-آفریقایی ست که توانسته جایزه بهترین بازیگر آکادمی را بخاطر نقشش در فیلم «روز تمرین» محصول 2001 به دست آورد.

سال‌های اولیه زندگی:
او در سال 1954 در مانت ورنن (مکانی در نزدیکی شهر نیو یورک) چشم به جهان گشود. مادرش، لنیس لینی متصدی یک سالن زیبایی بود. او متولد جورجیا یکی از ایالات اتازونی آمریکا بود ولی در هارلم (محله‌ای مخصوص سکونت سیاه‌پوستان در بخش منهتن شهر نیویورک) بزرگ شده بود. پدرش، رورند دنزل واشنگتن اول، کشیش و برگزار کننده اعیاد مذهبی بود. او همچنین برای سازمان آب و یک فروشگاه محلی بنام اس.کلین کار می‌کرد.
دنزل در دبستان پنینگتن گرایمز در مانت ورنن بخش آموزش لاتین و یونانی حضور یافت و در سال 1968 یعنی در سن 14 سالگی او به یک مدرسه مقدماتی و خصوصی ارتش در منطقه نیو ویندسر در ایالت نیویورک فرستاده شد که در ادامه از سال 1970 تا 71 به دبیرستان مین‌لند در دایتن بیچ فلوریدا رفت. او علاقه داشت به دانشگاه تکنولوژی تگزاس برود: "من در باشگاه پسران در مانت ورنن بزرگ شدم. ما مهاجمان انقلابی بودیم بنابراین زمانی‌که در دبیرستان بودم دوست داشتم به دانشگاه تگزاس در لابوک بروم فقط به این دلیل که آن‌ها معروف به مهاجمان انقلابی بودند و لباس‌های آنها مثل ما بود". با این وجود او مدرک لیسانسش را در رشتۀ دِراما و خبرنگاری از دانشگاه فوردهام در سال 1977 گرفت. با آغاز تحصیلاتش در این دانشگاه زیر نظر مربی بنام پی جی کار عضو تیم باشگاه بسکتبال دانشگاهی خود شد. بعد از جست و خیز کردن در رشته‌های مختلف تحصیلی، کم کم به مدت یک ترم کلاس‌هایش را رها کرد و بعنوان مشاور در یک کمپ تابستانه بنام کمپ سالونه YMCAکه شب‌ها برگزار می‌شد کارش را آغاز کرد. بعد از اجرای چندین شو در این کمپ، یکی از همکارانش به او پیشنهاد کرد که در حرفه بازیگری، استعدادش را در بوته امتحان بگذارد. بنابراین با قوای تجدید شده‌ای به دانشگاه قبلی‌اش (فوردهام) بازگشت و در کمپ مرکزی لینکُلن در رشته بازیگری ثبت نام کرد، که در آنجا موفق به بازی در نقش امپراطور جونز و اتلو در نمایش‌نامه‌های «امپراطور جونز» از اونیل و «اتللو» از شکسپیر شد که نظرات جنجال‌برانگیز زیادی در برداشت. بعد از اتمام تحصیلاتش به او بورسیه حضور در تئاتر وابسته به هنرستان موسیقی و هنرهای زیبای آمریکا در سان‌فرانسیسکو داده شد، که به مدت یک سال در آنجا اقامت گزید و بعد تصمیم گرفت به نیویورک بازگردد تا هنر بازیگری را بطور حرفه‌ای آغاز نماید.

سال‌های اولیه حرفه‌ای:
واشنگتن تابستان 1976 را در ایالت مِری‌لَند جنوبی واقع در شهر سنت مِری گذراند که در این مدت تئاتر تابستانی بنام «بال‌های صبح» را اجرا می‌کردند. بعد از مدت کوتاهی که از فوردهام فارغ‌التحصیل شد نخستین قدم در بازی حرفه‌ای را با بازی در یک تله‌فیلم بنام «ویلما» برداشت و اولین هنرنمایی حرفه‌ای‌اش را هم در سال 1981 با فیلم «کاغذ کاربُن» در معرض دید عموم قرار داد.
مهم‌ترین کار او در این دوره وقتی بود که در یک سریال تلویزیونی بنام «خیابان جای دیگر» که از سال 1982 تا 55 بطول انجامید دیده شد. او جزو نادر بازیگرانی بود که در مدت 6 سال، در بیشتر قسمت‌های مجموعه حضور داشت. در سال 1987 بعد از اجرای چندین فیلم و سریال تلویزیونی درخششی دو چندان در فیلم «آزادی را فریاد کن» به کارگردانی ریچارد آتن بارو داشت. او در نقش استیو بیکو به عنوان یک مرد سیاستمدار اهل آفریقای جنوبی ظاهر شد که مخالف سیاست نفاق و جدائی بین سیاه‌پوستان و سفیدپوستان جنوب آفریقا بود. نقشی که با آن توانست نامزدی بهترین بازیگر مکمل در جوایز اسکار را کسب نماید.
او در سال 1989 جایزه اسکار بهترین بازیگر را برای فیلم «افتخار» در نقش برده‌ای خوددار و جسور بدست آورد. همچنین در همان سال اجرائی شکوهمند در فیلم «بخاطر ملکه و میهن» در نقش رابن جیمز، فردی با ذهنی درگیر که از افکار واهی فاصله گرفته است به نمایش گذاشت. او یک سرباز بریتانیایی متولد جزبره کارائیب بود که علی‌رغم حرفه نظامی برجسته‌اش در خارج از کشور، به زندگی معمولی و عادی‌اش باز می‌گردد که به محض بازگشتش به این زندگی مدنی تجاوز و تعدی می‌کند.

دهه 1990:
دنزل در فیلم «می‌سی‌سی‌پی ماسلا» به کارگردانی اسپایک لی در نقش بلیک جیلیام و در «تابستان 1992» در نقش شخصیتی بنام دمتریس ویلیامز بازی کرد. واشنگتن یکی از نقش‌های برجسته و بحث‌برانگیزش را در فیلم «مالکوم ایکس» محصول 1992 به کارگردانی اسپایک لی بر عهده گرفت. اجرای او بعنوان یک رهبر وطن‌پرست سیاه‌پوست، برایش نامزدی اسکار را به ارمغان آورد و راجر ابرت و مارتین اسکورسیزی این فیلم را یکی از 10 فیلم برتر دهۀ نود نامیدند.
فیلم «مالکوم ایکس» مسیر زندگی واشنگتن را دگرگون ساخت. تقریبا یک شبه او را به یکی از والاترین بازیگران هالیوودی تبدیل کرد. او نقش‌هایی را که شبیه به نقش قبلی‌اش بودند مثل پیشنهاد بازی در نقش مارتین لوتر کینگ را رد کرد زیرا مایل نبود به بازیگری از گونه‌ای خاص تبدیل شود. سال بعد یعنی در سال 1993 با پذیرفتن خطری دیگر در این حرفه نقش جو میلر را در فیلم «فیلادلفیا» در کنار تام هنکس بر عهده گرفت. در اوایل و اواسط دهۀ نود، واشنگتن به یک مرد برجسته و نامدار هالیوودی تبدیل شد. موفقیت‌هایی در چندین فیلم با نام‌های «پرونده پلیکان» و «جزر و مد سرخ» کسب نمود. همچنین در یک فیلم کمدی با عنوان «هیاهوی بسیار برای هیچ» و در یک داستان نمایشی رمانتیک «همسر کشیش» ایفای نقش کرد.
سال 1995 وقتی که سر صحنه فیلم «Virtuosity» مشغول فیلم‌برداری بودند، واشنگتن از بازی در یک لحظه رمانتیک با همبازی سفیدپوستش کِلِی لینچ امتناع کرد. لینچ در طول یک مصاحبه اظهار داشت: "با خودم گفتم ما مشکلی با ارتباط و صمیمیت و در نهایت ازدواج میان نژادها نداریم اما دنزل بر این عقیده بود که مردان سفیدپوستی که تماشاگران اصلی این فیلم هستند مایل نیستند که مرا با یک زن سفیدپوست ببینند". لینچ همچنان افزود که "این واقعا شرم‌آور است و من حس بدی راجع این مسئله دارم، دائما در این فکر هستم که زمانه دیگر تغییر کرده است‌ اما در حقیقت به اندازه کافی تغییر نکرده است". وضعیتی مشابه این، سر صحنه فیلم «پرونده پلیکان» نیز اتفاق افتاد. وقتی که جولیا رابرت در مصاحبه‌ای از میل و رغبت خود برای داشتن رابطۀ صمیمانه با واشنگتن ابرازکرد و دوباره ما شاهد چنین پیشامدی در فیلم «کویین مقتدر» محصول 1989 بودیم، هر چند که در سال 98 در فیلم اسپایک لی «برنده بازی» در یک صحنه‌ عاطفی با میلایوویج دیده شد.
واشنگتن در فیلم «هاریکان» محصول 1999 درخششی خیره‌کننده داشت. فیلم درباره مشت‌زنی بنام رابین کارتر ملقب به هاریکان است که موضوع 3 قتل بعد از 20 سال ماندن پشت میله‌های زندان برملا می‌شود. نقدهایی متفاوت بر این باور بودند که مباحث و مشاجره‌های گوناگون بر روی صِحَت فیلم ممکن است نامزدی جایزه اسکار را برای واشنگتن به ارمغان بیاورد. او جایزه گلدن گلاب سال 2000 و جایزه خرس نقره‌ای برلین را در جشنواره بین‌الملی فیلم برلین بخاطر نقشش در این فیلم از آن خود نمود.
او همچنین جایزه Arthur Ashe ESPYرا به خانم لورتا کالیبرن بخاطر جرات و شجاعتش در فیلم «داستات لورتا کالیبرن» اهدا نمود که خود واشنگتن هم در پایان این فیلم نقشی ایفا کرد.

2000 به بعد:
واشنگتن در سال 2000 در فیلمی که بسیار مورد توجه مردم قرار گرفت بنام «تایتان‌ها را به خاطر داشته باش» حضور داشت که بالغ بر 100 میلیون دلار در آمریکا فروش کرد. او همچنین در فیلم بعدی‌اش که فیلمی پلیسی و حادثه‌ای بود بنام «روز تمرین» محصول 2001 توانست برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر شود. وی در این فیلم نقش کارآگاه آلونزو هریس را بازی می‌کند که کارآگاهی چموش و سرکش با تاکتیک‌های قانونی مشکوک و قابل بحث است. این نقش برای وی یک تغییر حال و هوا محسوب می‌شود زیرا تا به حال همه واشنگتن را بعنوان قهرمان در بسیاری از کارهایش شناخته‌ بودند. او دومین فرد آفریقائی-آمریکایی بود که توانست به خاطر حضورش در این فیلم برنده جایزه آکادمی در گروه بهترین بازیگرها شود و اولین نفر پیش از او سیدنی پواتیه بود که اتفاقا همان شب قبل از واشنگتن جایزه افتخاری آکادمی را دریافت کرد. واشنگتن با 5 نوبت، بالاترین میزان نامزدی جایزه اسکار را از میان بازیگران آفریقایی‌تبار به خود اختصاص داده است.
پس از موفقیت و فروش بالای «جان کیو»، وی اولین فیلمش را به نام «آنتوان فیشِر» که در قسمت‌هایی از آن بازی هم کرده است کارگردانی کرد. بین سال‌های 2003 تا 2004 در یک سِری فیلم تریلر همچون «خارج از ساعات کاری»، «مردی روی آتش» و «کاندیدای منچوری» حضور یافت که فروش این فیلم‌ها قابل توجه بود. در سال 2006 در فیلم «مرد نفوذی» به کارگردانی اسپایک لی در کنار ستارگانی همچون جودی فاستر و کلایو اوون حضور به هم رسانید و مجوز پخش فیلم «یادآوری» در اواخر سال 2006 صادر شد.
او درسال 2007 به همراه راسل کرو در «گنگستر آمریکایی» بازی کردند. مدتی بعد او درام نمایشی «سخنوران بزرگ» را کارگردانی کرد که خودش هم در کنار فارست ویتاکر در این اثر حضور داشت.
واشنگتن در فیلم «تسخیر پالهم 1 2 3» به عنوان سرنگهبان ترن زیرزمینی شهر نیویورک حضور یافته که بازسازی مجدد فیلمی تحت همین عنوان از دهۀ 70 به نام «تسخیر پلهام یک دو سه» است، که در مقابل جان تراولتا قرار گرفت. این فیلم در جولای 2009 به کارگردانی تونی اسکات به نمایش درآمده و هم اکنون بر پرده سینماهاست.

بازگشت به تئاتر:
در سال 2005 پس از یک وقفه 15 ساله (آخرین بار وی در تابستان 1990 درتئاتر «ریچارد سوم» شکسپیر درنقش ریچارد ظاهر شد) مجددا در یکی دیگر از آثار شکسپیر به نام «جولیوس سزار» نقش مارکوس بروتوس را بر عهده گرفت. مدت نمایش با فروش یکجای تمام بلیط‌ها همراه بود. علی‌رغم انتقادات شدیدی در برابر این نمایش، هر بار بطور میانگین بیشتر از ظرفیت صد در صدی سالن، تماشاگر در آن جای ‌گرفت.

برنامه آتی:
او بزودی در فیلم «The Matarese Circle» حضور پیدا خواهد کرد تا در نقش یک مامور کهنه کار سازمان سیا به اسم براندون اسکافیلد بازی کند که فیلم اقتباسی از رمان جنگ سرد رابرت لادلام است. از فوریه 2009 فیلم‌برداری فیلم «کتاب اِلی» آغاز شده که یک درام ماورای طبیعی ست.

زندگی شخصی:
او در سال 1983 با هنرپیشه زن پلتا پیرسون (اکنون پلتا واشنگتن) ازدواج کرد که او را در اولین تله‌فیلمی که در آن نقش داشت بنام «ویلما» ملاقات کرد. این زوج هم اکنون دارای 4 فرزند هستند: جان دیوید متولد 28 جولای 1984 که بعد از بازی‌های فوتبال دانشگاهی در مورهاوس قراردادش با باشگاه سنت لوئیز در می 2006 امضا کرد. دومین فرزندشان کیشا متولد نوامبر 1987 است که هم‌اکنون مشغول تحصیل در دانشگاه یل است. و در آخر یک دوقلو با نام‌های الیویا و مالکوم (به افتخار فیلم «مالکوم ایکس») در آوریل 1991 به دنیا آمدند. واشنگتن و همسرش مجددا در سال 1995 یاد و خاطرۀ مراسم عروسی‌شان را این بار در آفریقای جنوبی زنده کردند.
واشنگتن و خانواده‌اش از سربازان در مرکز پزشکی ارتش در سان‌آنتونیوی تگزاس دیدن کردند که بعدها هتل‌های کوچکی که دارای اتاق‌های متعددی بود به خانواده‌های سربازانی که در بیمارستان بستری بودند اهدا نمودند. در اکتبر 2006 کتاب پرفروش و پرتیراژی بنام «دستی تا هدایت کند مرا» را منتشر کرد که ترکیبی از بازیگران، سیاستمداران، ورزشکاران و عوام بود که از معلمان دوران بچگی‌شان یاد می‌کردند. در حقیقت این کتاب به یاد سالگرد باشگاه صدساله دختران و پسران آمریکا به چاپ رسید زیرا واشنگتن هم در این باشگاه در دوران بچگی‌اش شرکت کرده بود.
واشنگتن یک مسیحی تمام‌عیار است. او همیشه به همراه هنرپیشه زنی به نام آنجلا بسِت به کلیسای لوس‌آنجلس می‌رود. نیروهای ارتش انقلابی کلمبیا، واشنگتن را یکی از سه نفری خواند (دو نفر دیگر کارگردانان الیور استون و مایکل مور) که مایلند با آنها راجع به آزادی 3 نفر از افرادشان که 5 سال است اسیر هستند به بحث و گفتگو بنشیند.
در 18 می 1991، جایزه دکترای افتخاری را از دانشگاهی که در آن تحصیل کرده بود (فوردهام) بخاطر داشتن موفقیت‌های تاثیر‌گذار در کشف استعدادهای چندجانبه‌ دریافت نمود. او همچنین دکترای افتخاری صفات انسانی و بشردوستانه‌اش را از دانشگاه مورهاوس در 20 می 2007 دریافت کرد.

فیلم‌شناسی:
1981: کاغذ کاربُن
1984: مجوز قتل، درس‌های سخت، داستان یک سرباز
1986: "hard lessons aka the george mc kenns story"، قدرت
1987: آزادی را فریاد کن
1989: کوئین مقتدر، بخاطر ملکه و میهن، افتخار
1990: حمله قلبی، شیطان در لباس آبی
1991: کمانه
1992: می‌سی‌سی‌پی ماسالا، مالکوم ایکس
1993: هیاهوی بسیار برای هیچ، فیلادلفیا، پرونده پلیکان
1995: جزر و مد سرخ، "Virtuosity"، شیطان در لباس آبی
1996: شجاعت زیر آتش، همسر کشیش
1998: سقوط کرده، او بازی را برد، محاصره
1999: هاریکان
2000: غول‌ها را به یاد بیاور، داستان لورتا کلایبرن
2001: روز تمرین
2002: جان کیو، آنتوان فیشِر
2003: خارج از زمان
2004: مردی روی آتش، کاندیدای منچوری
2006: مرد نفوذی، یادآوری
2007: گنگستر آمریکایی
2008: سخنوران بزرگ
2009: تسخیر پلهام 1 2 3

2010: کتاب اِلی


نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

حاشیه‌های جذاب از «مل گیبسون» سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 17:37
سینمای ما - حاشيه هاي پررنگ يك ستاره ثروتمند

«مل گيبسون» سوم ژانويه ١٩٥٦، در نيويورك به دنيا آمد. او ششمين فرزند «هاتون و آن گيبسون» است كه بعدها، به استراليا مهاجرت كردند.

«مل گيبسون» پس از گذراندن تحصيلات دبيرستاني، وارد دانشگاه «نيوسوث ولز» در سيدني شد. او در موسسه ملي هنرهاي دراماتيك سيدني به همراه «جفري راش» و «جودي ديويس» به بازيگري رو آورد. پس از حضور در چند نمايش تلويزيوني سال ١٩٧٩، براي بازي در فيلم «مكس ديوانه» و سپس «تيم» انتخاب شد. بازي در فيلم جمع و جور و كم هزينه «مكس ديوانه»، او را در سراسر جهان مشهور كرد.وي با حضور در فيلم «تيم» جايزه بهترين بازيگر از سوي موسسه فيلم استراليا را كسب كرد.«گيبسون» با فيلم «گالياپولي» در ١٩٨١ يك بار ديگر اين جايزه را به دست آورد. به گزارش IMDB وي در سال ١٩٨٤، با «آنتوني هاپكينز»، در فيلم «بونتي» هم بازي شد. سپس در سال ١٩٨٧ در سري فيلم هاي موفق و مشهور «اسلحه مرگبار»، در نقش «مارتين ريگز» حضور يافت. سال ١٩٩٠، بازي اش در نمايشي در نقش «هملت»، تحسين و تمجيد منتقدان را برانگيخت. «گيبسون» سپس به تهيه كنندگي و كارگرداني روآورد و «مرد بدون چهره» را در سال ١٩٩٣ كارگرداني كرد. سال ١٩٩٥ با فيلم موفق و تحسين شده «شجاع دل» و بازي خيره كننده اش در نقش «سرويليام والاس» اسكار بهترين فيلم و بهترين كارگرداني را از آن خود كرد. از آن پس درخشش خيره كننده اش را در سينماي آمريكا با «ميهن پرست» (٢٠٠٠)، «رنج هاي مسيح» (٢٠٠٤) و «آپوكاليپتو» تداوم بخشيد. وي هم اكنون يكي از تاثيرگذارترين بازيگران و كارگردانان سينماي آمريكا محسوب مي شود. در ادامه به نكات جذاب و حاشيه اي از زندگي خانوادگي و حرفه اي او، براي آشنايي بيشتر خوانندگان با شخصيت وي مي پردازيم.

" «مل گيبسون» به همراه «وارن بيتي»، «كلينت ايستوود»، «رابرت ردفورد»، «ريچارد آتن بورو» و «كوين كاستنر»، ششمين بازيگري است كه اسكار بهترين كارگرداني را براي فيلم «شجاع دل» به دست آورده است.

" در سال ٢٠٠٤، وي به عنوان بانفوذ ترين بازيگر هاليوود در صدر فهرست مجله «فوربس» قرار گرفت.

"گيبسون براي بازي در فيلم «رنج هاي مسيح» رقم خيره كننده ٢١٠ ميليون دلار به اضافه درصدي از سود فروش فيلم كه بالغ بر ٦٠٠ ميليون دلار مي شد را دريافت كرد. او در اين فهرست بالاتر از «اوپرا ونيفري»، «جي.كي رولينگ»، «تايگروود»، «مايكل شوماخر» و «استيون اسپيلبرگ» قرار گرفت.

" «گيبسون» كارگرداني، تهيه كنندگي و فيلم نامه نويسي «رنج هاي مسيح» را، خود به عهده گرفت و ٢٥ ميليون دلار روي اين فيلم سرمايه گذاري كرد. تحقيقات او درباره فيلم «رنج هاي مسيح» از سال ١٩٩٢ آغاز شد و فيلم در سال ٢٠٠٤ اكران شد.

" «گيبسون» طي مصاحبه اي گفت: افسردگي شديد كه به وسوسه خودكشي انجاميد، باعث شد تصميم بگيرد فيلم «رنج هاي مسيح» را براي «درمان» خود بسازد.

" «گيبسون» ابتدا بازي در نقش «ويليام والاس» در فيلم «شجاع دل» را رد كرد. زيرا معتقد بود براي ايفاي اين نقش، پير است. وي از تهيه كنندگان خواست فقط كارگرداني اين فيلم را به او بسپارند اما تهيه كنندگان به شرط بازي او در نقش اول، حاضر شدند كارگرداني را به او واگذار كنند.

" «اوليور استون» دو بار تقاضاي همكاري با او را داشته است. يك بار در فيلم «جي. اف. كي» (١٩٩١) و بار دوم در «برج تجارت جهاني» (٢٠٠٦) كه هر دو بار، امكان همكاري آن ها ميسر نشد.

" اكتبر سال ١٩٩٧، مجله «امپاير» گيبسون را به عنوان دوازدهمين ستاره تاريخ سينما برگزيد.

" خواهر «مل گيبسون» بدون اطلاع وي، فرم تقاضاي بازيگري را پر كرد. گيبسون شب قبل از مصاحبه، با وي دعواي سختي كرد و صورتش به شدت زخمي شد. همين حادثه باعث شد، وي براي ايفاي نقش در يك فيلم انتخاب شود.

" «مل گيبسون» نخستين بازيگر استراليايي است كه براي كارگرداني يك فيلم، يك ميليون دلار دستمزد گرفته است.

" در رده بندي ١٠٠ بازيگر بزرگ سينما توسط مجله معتبر «پره مير» در سال ٢٠٠٣، گيبسون در رده هفدهم قرار گرفت.

" در سال ١٩٩٥ وي براي بازي در نقش «جيمزباند» در فيلم «چشم طلايي» و در سال ١٩٨٩ براي ايفاي نقش «بروس وين» در فيلم «بتمن»، انتخاب شد اما پيشنهاد بازي در هر دو نقش را رد كرد.

" «گيبسون» به عنوان چهل و هشتمين بازيگر بزرگ سينما از طرف مجله «اينترتينمنت ويكلي» انتخاب شده است.

" «كشور بزرگ» (١٩٥٨)، «غرامت مضاعف» (١٩٤٤) و «اسپارتاكوس» (١٩٦٠) ٣ فيلم مورد علاقه «گيبسون» است.

" «گيبسون» از مخالفان سرسخت جنگ عراق بود. وي از «مايكل مور» بابت ساخت فيلم جنجالي «فارنهايت ١١/٩»، در محكوميت جنگ عراق بارها تجليل كرد.

" «گيبسون» يك كاتوليك بسيار معتقد است و از بسياري پژوهش هاي پزشكي مانند تحقيقات سلول هاي ريشه همواره انتقاد مي كند. پس از ساخت فيلم «رنج هاي مسيح»، مورد غضب كليساي كاتوليك قرار گرفت و بسياري از كاتوليك هاي متعصب را رنجاند.

" «گيبسون» با ثروتي معادل ٨٥٠ ميليون دلار، ثروتمندترين بازيگر ستاره حال حاضر سينماي جهان است.

" «مارتين اسكورسيزي» به هنگام ساخت فيلم «بازمانده» فيلم نامه را براي او فرستاد تا نقشي را در اين فيلم به عهده بگيرد. اما گيبسون به علت درگيري در پروژه «آپوكاليپتو» آن را رد كرد.

" گيبسون از محبوب ترين بازيگران حال حاضر هاليوود و سينماي استرالياست. وي بارها جايزه محبوب ترين بازيگر مرد را از آن خود كرده است.

" در سال ٢٠٠٤، مجله «فوربس» او را به عنوان متنفذترين ستاره صنعت سينماي آمريكا معرفي كرد.

منبع: روزنامه خراسان
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

بيوگرافي مل گيبسون سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 17:36
مل کلومکيل جرارد گيبسون، متولد 3 ژانويه 1956 در شهر پيکسکيل ايالت نيويورک، ششمين بچه از هوتان گيبسون (پدر) و آنه ريلي گيبسون (مادر) مي باشد. پدر او يک سوزنبان راه آهن و مادر او خواننده اُپرا بود.





مل گيبسون يکي از يازده فرزند اين خانواده پرجمعيت است. در سال 1986خانواده او به استراليا مهاجرت کردند. مل گيبسون در مورد خاطرات خود در اين زمان مي گويد: «بچه ها تمام مدت روز مرا به خاطر لهجه آمريکايي ام مسخره مي کردند، به همين خاطر به سرعت مشغول تغيير لهجه خود شدم». اما تنها نکته مبهم زندگي گيبسون، مليت او نيست. او زندگي اي کاملاً متفاوت با ساير هنرمندان دنياي سينما اختيار کرده است. سبک و سياق زندگي مل گيبسون به گونه اي است که بسياري معتقدند که وي در اعتراض به رفتارها و کنش هاي نامناسبي که در هاليوود مشاهده مي کند، تعمداً بدين گونه عمل مي کند. اين چهره وي، چهره اي که در دوران کودکي داشته است، نيست. او در دوران نوجواني دچار سانحه رانندگي شد و 80 درصد از صورت وي دچار سوختگي شديد شد به طوري که هيچ کدام از پزشکان حاضر به عمل جراحي بر روي پوست وي نمي شدند. پس از 4 سال وي توانست در يکي از بيمارستان ها پيوند پوست را با موفقيت انجام دهد به طوري که پس از عمل هرگز هيچ گونه نشانه اي از صورت و چهره قبلي وي وجود نداشت. مل گيبسون پس از 4 سال نااميدي، اکنون ستاره هاليوود شده است و با بازي در فيلم هاي جديد روز به روز مشهورتر مي شود. اما شايد عجيب ترين بخش زندگي گيبسون را که متمايز کننده او از ساير بازيگران هاليوود شده است، عشق و وفاداري او به خانواده اش تشکيل بدهد. مل بر خلاف ساير دست اندرکاران دنياي سينما که همواره زندگي جنجالي و مملو از جدايي داشته اند در مورد جدايي به صراحت مي گويد «من اين عبارت را از ذهن خود پاک کرده ام. جدايي براي من هيچ معنا و مفهومي ندارد». او با توجه به اهميت فوق العاده اي که براي تربيت کودکان خود قائل است همواره از پذيرفتن پيشنهاداتي که او را براي مدت طولاني از همسر و هفت فرزندش دور کند، خودداري مي کند.
مل اولين فيلم خود را در سال 1977 با نام (شهر تابستاني) آغاز و آخرين هنر وي در عرصه ئ سينما، مربوط به فيلم ( آپوکاليپتو ) است.
از موفقيت هاي مل گيبسون، کسب عنوان بهترين کارگرداني را مي توان نام برد.
فيلم شجاع قلب که با بازي هنرمندانه و کارگرداني فوق تماشايي او همراه است، در سال 1996 ساخته و توانست پنج جايزه ئ اسکار
در بخش هاي کارگرداني، طراح لباس، تهيه کنندگي، تدوين صدا و فيلم نامه نويسي دريافت کند تا متقدين مل گيبسون ساکت بمانند.






نژاد مل گيبسون استراليايي مي باشد و از مخالفين استعمال مشروبات الکلي است. در پايان بايد بگويم که استاد مل گيبسون برنده ئ دو جايزه ئ اسکار بهترين کارگرداني و تهيه کنندگي شدند و علاوه بر اينها پرفروشترين فيلم تاريخ سينماي جهان با نام مصائب مسيح، را آز آن خود ساختند. در مورد خانواده ئ او نيز بايد گفت که در سال 1980 با رابين مور ازدواج کرد و صاحب هفت بچه از وي مي باشد که يکي از آنها دختر و بقيه پسر اند که دو تاي آنها دوقلو مي باشند.


نام خواهرهاي مل گيبسون:


پاتريکيا گيبسون



شيلا گيبسون


ماري بريدگت گيبسون


ماورا گيبسون


آنه گيبسون





نام برادرهاي مل گيبسون:


کوين گيبسون


دنيال گيبسون (دوقلو)


کريستوف گيبسون (دو قلو)


دونال گيبسون


آندره گيبسون





نام فرزندان مل گيبسون به همراه سال تولد ايشان:


حنا گيبسون (1980)


ادوارد گيبسون (1982) ؛ دو قلو


کريستيان گيبسون (1982) ؛ دو قلو


ويلي گيبسون (1985)


لوئيس گيبسون (1988)

ميلو گيبسون (1990)


تامي گيبسون (1999)


نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

امنیت وبلاگ ونیز 007 پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 13:32

چند ماه پیش یکی از دوستانم ادعای هک کرد و من وبلاگ خودم را برای این کار پیشنهاد کردم اما هنوز خبری از او نشده است

ما قطاری را انتخاب کردیم به نام بلاگفا که ایمن ترین بوده و خود ما مطمئن تر از بلاگفا هستیم.

همینجا مدعی می شویم هکرهای بزرگ دنیا قدرت مقابله با سیستم امنیتی بنده را ندارند مگر انکه لغزش را در بلاگفا یافت کنن که ان هم غیر ممکن نیست اما کار هر کسی نیست.

انها که در این سرزمین بزرگ اینترنت سیر می کنند و ادعای هکر بودن را دارند و مقاله می نویسند و مفاهیم هک را پیش می اورند ... دعوتنامه بسیار محترمانه ما بپذیرند و خودشان را به ما و سایر دوستان اثبات کنند چنانچه که گفته اند:

"دو صد گفته چون نیم کردار نیست"



نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

سال سوم فعالیت پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 13:29

سلام

امروز روز بزرگیست

روز بزرگداشت دومین سال فعالیت وبلاگ را هم سپری کردیم.

9/9/1386 روزی است که این وبلاگ اولین پست خود را ارائه داد.

با این وجود که من در دوران سخت سربازی به سر می بردم اما دست از کار نکشیدم.

امید وارم که سال سوم این وبلاگ با همراهی شما پر بار تر و قوی تر باشد.

فعالیت ما اعتبار ماست و حضور شما باعث گرمی محفل ماست.

از ما بخواهید تا ما برای شما فراهم کنیم هر انچه را که از دستمان بر می اید.

اطلاعات امروز طیف وسیعی از موضوعات را در بر گرفته است.

سعی بر ان شده جامع ترین و کامل ترین و بروز ترین اطلاعات را از سوراخ های پنهان پدیدار و بدست شما برسانیم.

در اینده نچندان دور شاهد دگرگونی های خاص این وبلاگ خواهید بود.

این وبلاگ با اطمینان خاطر سفر می کند و همه مسافرانش را به سلامت به مقصد خواهد رساند.

ما متعهد مشویم و به تعهد های خود پای بندیم.
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

هیچ کجا و هیج گاه شک نکنید سه شنبه ششم بهمن 1388 5:31
اینجاست که خیلی ها اشتباه می کنند

سینما یا زندگی

سینما زندگی است

زندگی سینما است

وقتی به فیلمی نگاه میکنم دیگر محو ان شده ام و هیچ چیز برایم مفهومی ندارد.

من همانم که فیلم را بازی می کند در ان سیر می کنم می اندیشم پس از این دنیا جدایم تا وقتی فیلم به اتمام میرسد.

لذتی در درونم می نشیند که هرگز مشابه لذتهای قبلی نیست و احساس می کنم سر شار از انرژی های مثبت + هستم.

و این لحظه ایست که من هیچگاه فراموش نخواهم کرد.

 

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

سلام

از سربازی برگشتیم

اما

با دست پر

اینم یه لیست بروز شده واسه دیوانگان سینما

لینک 1

لینک 2

لیست با اکسل از مجموعه نرم افزاری افیس باز می شود.

افیس را نسب کرده و مشاهده کنید

در لیست قسمت ‌خرید توضیحات لازم جهت فروش داده شده است.

موفق و سربلند باشید

مدیریت وبلاگ ونیز ۰۰۷

 

نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

جرج كلونی دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 20:55

▪ نام: جرج تیموتی کلونی
▪ متولد: ۶ می ۱۹۶۱
▪ محل تولد: لگزینگتون ایالت کنتاکی آمریکا
▪ قد: ۱ متر و ۸۰ سانتی متر
جرج کلونی فرزند نیک کلونی است که سالیان سال گوینده اخبار در تلویزیون بود. وقتی جرج ۵ ساله بود پدرش او را به استودیوی شخصی خود میبرد. برای جلوگیری از ایجاد رقابت با پدر جرج بعد از زمان کوتاهی این شغل را رها کرد. جرج مدت کوتاهی در دانشگاه کنتاکی به تحصیل پرداخت و در پیوستن به تیم بیسبال "سینسیناتی ردز" ناموفق بود. او زمانی به بازیگری روی آورد که پسرخاله او میگوئل فرر او را در قسمت کوتاهی از فیلمش به کار گرفت. در سال ۱۹۸۲ او به لس آنجلس نقل مکان کرد و تمام سال را به جستجوی نقشی برای ایفا پرداخت. اولین فیلم او با چارلیز شین اکران نشد ولی تولید کنندگان فیلم برای قراردادهای بعدی به او توجه داشتند. او در ۱۵ دسامبر ۱۹۸۹ با تالیا بالسام ازدواج کرد ولی در دسامبر ۱۹۹۳ این دو از هم جدا شدند. اغلب نقشهای جرج کلونی نشان دهنده عقاید سیاسی لیبرال او می باشد. 
جرج کلونی در مورد ازدواج و داشتن فرزند یک بار گفته که هرگز دوباره ازدواج نخواهم کرد و بچه دار نیز نخواهم شد. اما نیکول کیدمن ۱۰۰۰۰ دلار شرط بست که او تا قبل از ۴۰ سالگی پدر خواهد شد. او اشتباه می کرد زیرا او صاحب فرزند نشد و کیدمن چک ده هزار دلاری را برای او فرستاد ولی جرج کلونی آن را پس فرستاد. او در سال ۱۹۹۷ به عنوان سکسی ترین مرد زنده توسط "مجله مردم" انتخاب شد. در همان سال خوش لباس ترین ستاره تلویزیونی مرد هم شد. پیش از آن در سال ۱۹۹۶ به عنوان یکی از ۵۰ انسان زیبای جهان نیز انتخاب شده بود. جرج بازیگری را در Beverly Hills Playhouse آموخت. اولین نقش تلویزیونی خود را در سال ۱۹۸۴ ایفا کرد. دوست صمیمی او مارک والبرگ بازیگر فیلم departed می باشد. در سال ۲۰۰۲ توسط مجله مردم به عنوان یکی از ۵۰ مجرد برتر از او نام برده شد. او ششمین بازیگر نقش بتمن نیز می باشد. 
او یک کمپانی تولید فیلم به نام Maysville Pictures را نیز تاسیس کرده است. 
او پس از ریچارد گر تنها مردی است که عکسش روی جلد مجله Vogue چاپ شده است. او در سال ۲۰۰۲ و در جریان فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک با کرستا آلن آشنا شد ولی رابطه آنها پس از ۲ سال به جدایی کشید. 
"من نمی خواهم زندگی شخصی خود را با کسی تقسیم کنم. چون در آن صورت دیگر شخصی نخواهد بود" (جرج کلونی)
او در سال ۲۰۰۷ و برای بازی در فیلم Ocean&#۰۳۹;s Thirteen پانزده میلیون دلار دستمزد گرفت. او تا به حال در ۶۳ فیلم سینمایی بازی کرده است. فیلمهای بعدی او The Fantastic Mr. Fox ، White Jazz، The Persuaders و Burn After Reading خواهد بود. در ضمن او تولید کننده ۲۲ فیلم و کارگردان ۳ فیلم بوده است. فیلمنامه ۲ فیلم هم توسط جرج کلونی به رشته تحریر درآمده است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |

زندگی و آثار زبيگنيو پرايزنر دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 7:2
«زبيگنيو پرايزنر»۱ آهنگساز معاصر لهستانى، که با فیلمهای «کریستف کیشلوسکی» به شهرت جهانی رسیده است فارغ التحصيل تاريخ هنر و فلسفه از دانشگاه كراكوف لهستان است.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط HollyWood Man  | لینک ثابت |